Showing posts with label Short Story. Show all posts
Showing posts with label Short Story. Show all posts

Wednesday, February 8, 2012

شنا در یک شب زمستانی

لباس های شنایم را به تن می کنم و روی اش لباس های بیرون را. همه چیزهای لازم دیگر را داخل ساکم می ریزم و نزدیک ساعت 7 بیرون می زنم. دومین پنج شنبهء ماه بهمن است، همه جا سوت وکور به نظر می رسد، دیروز پریروز برف و باران باریده است، هوا پاکیزه است و باد به شدت می وزد. آسمان صافِ صاف است و درگوشه های آن لکه های کوچک و عجیب ابرها وجود دارد که به سرعت تغییرشکل می دهند. در ایستگاه اتوبوس می ایستم و منتظر اتوبوس می شوم. به آسمان نگاه می کنم، دوستاره درآسمان تمیز می درخشند و ماه نیمه تمام درست بالای سرم قرار دارد. هوا خیلی سرد است. از این تصمیم ناگهانی و شبانه پشیمان می شوم. به برگشت فکر می کنم وقتی که باید با تن و سرخیس به این هوای سرد بازگردم، هوای برگشتن به خانه به سرم می زند اما نمی گذارم تردید برمن پیروز شود... پس از مدتی اتوبوس از راه می رسد. حس عجیبی دارم، باید یک ماده شیمیایی در بدنم تغییر کرده باشد. برخلاف همیشه اصلا احساس تنهایی نمی کنم و فکرنمی کنم دارم وزن خودم را به دوش می کشم، انگار وزنی نداشته باشم. مثل این است که سرمای هوا عصاره زندگی را درون خود دارد، وقتی به صورتم می خورد انگار حسی از زندگی به درونم جریان می یابد.
از اتوبوس پیاده می شوم، باید از یک خیابان باریک وتاریک عبور کنم تا به باشگاه برسم. آسمان همچنان صاف و سورمه ای خوشرنگ است، درخت ها لخت لخت اند و شاخه هایشان زیر نور نارنجی چراغ های خیابان برق می زنند، همه چیز تمیز است و نافذ. همچنان نگران برگشتن و سرما هستم. ازآن خیابان تاریک می گذرم و بعد میدانگاهی را پشت سرمی گذارم، وارد کوچه باشگاه می شوم و بعد وارد باشگاه. باید با تاساعت 30/7 صبر کنم تا سانس آخر شروع شود. فکر نمی کنم به جز من کسی باشد که بخواهد بعد از تمام شدن استخر خودش و بدون وسیله به خانه برود. ساعت 30/7 می شود. می روم داخل، لباس هایم را می کنم و داخل صندوق شماره 58 می گذارم. دوش می گیرم، پایم را داخل کلر می کنم و وارد استخر می شوم. آب به شکل ملایمی گرم است. از داخل کم عمق راهم را به سوی عمیق کج می کنم و یکهو سبک روی آب شناور می شوم، آرام شنا می کنم، شنایی که به هیچ شنایی شباهت ندارد. دست وپا زدن آرامی است که کمی مرا به جلو می برد. استخر کوچک است و آدم ها کم اند. یادم است که سال گذشته یک وقتی همین موقع های سال به استخر آمده بودم و تنها شناگر آن بودم. مثل همیشه از بلندگوها، آهنگ پخش می شود. به شکل عجیبی فقط شنا می کنم و برای اولین بار درعمرم خسته نمی شوم. همیشه زود دست وپایم می گیرد اما این بار اصلا چیزی حس نمی کنم. ازاین سو به آن سو، کرال سینه، کرال پشت، قورباغه، دست وپا می زنم ودرآب غوطه می خورم، برایم لذت بخش است، شاید به یاد زمانی می افتم که درون شکم مادرم بودم، همان جایی که مرا وارد دنیا کرد.


باآب فاصله ای ندارم. کاملا درون آن می روم، نرم وسیال و تجربه ای تازه را پشت سرمی گذارم، نرم وسیال. انگار برای اولین بار است که آب را تجربه می کنم. زندگی درون مایع بی رنگ دریک استخر آبی آسمانی. به نظرم از راه رفتن خیلی بهتر است. مثل ماهی ، با آب صمیمی ام. حتم دارم یک ماده شیمیایی درون مغزم زیاد یا کم شده است. یکریزشنا می کنم، تنها چند بار وارد کم عمق می شوم وراه می روم، کاری که می گویند برای ستون فقرات خوب است. حالا همه چراغ ها هاله ای هفت رنگ دارند که از نیلی پررنگ شروع وبه قرمزتمام می شود. ساعت 5/8 است. اگرچه هیچ دلم نمی خواهد اما باید یواش یواش بیرون بیایم. به سرم می زند که برای خشک شدن بروم سونای خشک. دوش می گیرم وهمین کار را انجام می دهم. هیچ کس داخل سونا نیست. روی نیمکت بالایی وچوبی آن می نشینم و از پنجره استخر را نگاه می کنم. با دیدن هاله چراغ ها سرگرم می شوم. یک ساعت شنی کوچک که هر 15 دقیقه را نشان می دهد، توجهم را جلب می کند. می چرخانم اش. شن ها آرام آرام پایین می ریزند. بوی اکالیپتوس می آید و گرمای 72 درجه تا مغز استخوانم نفوذ می کند. آب قطره قطره از سرو بدنم می چکد و من آرام آرام خشک می شوم. ساعت شنی، تمام شن های اش را ریخته است. ساعت یک ربع به نه است. از سونا بیرون می آیم و به سوی رختکن می روم. به چراغ ها خیره می شوم، اما دیگر هاله ای وجود ندارد. سرم را تاجایی که می شود با سشوار خشک می کنم. وسرفرصت لباس هایم را می پوشم. زیر شال ام، کلاه می گذارم وتا روی ابروهایم می کشم. کلید را می دهم، کفش هایم را می پوشم وبا ترس وارد کوچه می شوم. هوا همچنان نافذ وتمیز است. ساعت 9 شب است و خیابان ها خلوت اند.آماده ام تا سرما به تنم نفوذ کند. تند تند، راه می روم. اما سردم نمی شود. حتی می توانم بگویم از موقع آمدن، کمتر سردم است. دمای هوا زیرصفر است، گوشه گوشهء خیابان، آب ها یخ زده اند و من ازترس های خودم خنده ام می گیرد...

Monday, December 19, 2011

یادداشت های یک شورشی آرام به روان‌پزشک‌اش


بخش پایانی



شنبه 7 آبان 1390
ازمن اثری ز سعی ساقی مانده است وزصحبت خلق بی وفایی مانده است
ازبادهء دوشین قدحی بیش نماند ازعمرندانم که چه باقی مانده است



و روزگاربرروال سابق خود می گردد، همچنان همیشه، بی هیچ تردیدی. آسمان امروز سیر دل بارید وبارید وبارید. من امروز باردیگر برای دیدار کتاب و کتابخانه شال و کلاه کردم. بازبرای روزهای سردآماده شده‌ام. سنگفرش های پیاده رو و سیلاب های کوچک رانظاره می کنم. جنوب شهر حتماً سیل آمده است. روزنامهء همشهری مثل همیشه جلوی درسوپرمارکت ها وجود دارد وخودش را به نفهمی می زند و تیتر یک آن این است:«باران تهران را غافلگیر کرد». روی پل عابربزرگراه همت می ایستم تا یکی ازاتوبوس‌های صورتی رنگ جدید خود را بنمایاند، ماشین ها از زیرپایم به سرعت و باشتاب می گذرند، دلم می خواست یک دوربین فیلم برداری داشتم تا دراین روز سیل‌آسا ازاین فضای عجیب تصویرمی گرفتم، تصویری از جناب برنزی سردار جنگل که با تفنگ‌اش در زیر باران ایستاده وبه بزرگراه همت خیره شده است ، حقیقتاً سردارجنگل است ، جنگلی که امروز ساکت تر ازهمیشه می نماید.دو نفرپایین پل عابرمنتظر اتوبوس ایستاده‌اند، بلاخره اتوبوس می‌آید، سواراتوبوس می‌شوم، جا برای نشستن هست، نمی دانم چراحس این روزبارانی مرا به یاد روزهای دبستان می‌اندازد. ازپس شیشهء بخار گرفتهء اتوبوس به بیرون نگاه می‌کنم وفکرمی‌کنم که اگرتنها یک ساعت ازعمرم باقی مانده باشد، خوشا آنکه آنرا دریک روز بارانی سپری شده باشد. بعد اتوبوس آرام آرام راه می‌افتد با تأنی خاصی راه رود وما رابه مقصد می رساند. من بعد از یک پیاده‌روی پنج دقیقه‌ای به کتابخانه می رسم. نگهبان به من اجازه نمی دهد کتاب را با خود داخل ببرم ، بعد از کلی سرو کله زدن با کارمند و معاون و رئیس به من اجازه می دهند فقط همین امروز کتاب را به خودم داخل بیاورم. دیگر کتابخانه مثل روزهای پیشین صمیمی به نظر نمی رسد، دلم می گیرد. این قدر سختگیری برای کتاب؟ من به زرّادخانه که وارد نشده ام. مدیر کتابخانه با لحن دوستانه ای به من توضیح می دهد که برای جلوگیری از سرقت کتاب‌های داخل کتابخانه این کار را انجام می دهند ومی گوید درحال نصب سیستم ضد سرقت جدیدی برای نشان دادن خروج کتاب از کتابخانه هستند. همه چیز به شکل مسخره‌ای امنیتی می شود.همه به هم به دیدهء تردید می نگرند وانگارمنتطرند تا مچ همدیگررا بگیرند، نمی دانم آیا می توان خارج ازکتاب‌ها ودایره المعارفها بازازاعتماد سراغی گرفت یا نه؟
به هررو ساعت ها از پس هم می گذرند، من و کتاب و دایره المعارفها درحالی اوقاتمان را باهم می گذرانیم که بچه گربه ای دائماً درحیاط کتابخانه ناله می کند،


چراغها را خاموش می کنند که یعنی وقت تمام است. بازشال وکلاه می کنم وباز ایستگاه اتوبوس و صفی که برخلاف انتظار کوتاه است.باران بندآمده است همه چیزتمیز ودرخشان است، چراغهای تزئینی وسط بزرگراه سعی دارند ادای آتش بازی را دربیاورند،لامپ های زردو سبز و قرمز کوچک از نقطه‌ای مرکزی به سوی بیرون تکثیر می شوند. سوار می شوم روی صندلی جلویی می نشینم تا وقت پیاده شدن راحت ترباشم. کتاب «احساس تنهایی و توتالیتاریسم» را از کیفم بیرون می آورم، دوسالی می شود که این کتاب را خریده‌ام اما تازه شروع به خواندن آن کرده‌ام. کتابم نم دارد چون که کیفم هنوز خیس است. فصل دوم بر عوامل موثر برتجربهء احساس تنهایی تأکید دارد. یک خانم چادری قوی هیکل وارد اتوبوس می شود، درست کنار من می نشیند. باکلاس تراز یک زن خانه‌دار معمولی ایست. کمی جابجا می شوم. او نیزبعد ازاین که کمی جابجا شد، موبایل‌اش را از توی کیف‌اش بیرون می آورد و با آن ورمی رود و بعد می دهد به دست من ومی گوید:«میشه برام بخونی‌اش». یک نگاه کلی به متن اس ام اس آن می اندازم و با ناراضایتی برای‌اش می خوانم:«اگر روز اول ماه ذی القعده روز شنبه باشد، از این شنبه تا شنبهء بعد که جمعاً هشت روز می شود، روزی هفتاد مرتبه سورهء حمد را بخوانید، حاجت شما برآورده می شود، به ندرت این تقارن روی می دهد آنرا از دست ندهید، التماس دعا». زن برویم لبخند می زند و می گوید چون برایم مهم بود گفتم شما هم بخوانید. عصبانی نگاهش می کنم ومی گویم «من به این کارها اعتقاد ندارم، اگر از خدا چیزی بخواهم مستقیماً از خودش می خواهم واز این اوراد اتوماتیک وار خوشم نمی آید»، حس می کنم جریان خون به صورتم می دود. سعی می کنم برخلاف همیشه به یک جدال لفظی وارد شوم. زن نیز که انتظارچنین برخوردی نداشت، برآشفته می شود. با هم بحث می کنیم، به صورت هم نگاه نمی کنیم وهمزمان باهم حرف می زنیم، یک آقا وخانم مسن برمی گردند ما را نگاه می کنند. او می گوید علم روانشناسی هم برپایهء تلقین وتکراراست، می گوید این یک بحث علمی ثابت شده است وشما باید به نظر علماوعقلا احترام بگذارید.من می گویم با روانشناسان سروکار بسیار داشته ام و هیچ کدام از تلقین صحبت نکرده اند. کمابیش به هم توهین می کنیم. من هم به او می گویم کمی فکرکنید، اینها خرافات است. بااینکه سعی می‌کنم به او بفهمانم که می خواهم بدون تعصب اظهارنظرکنم، بحث بی سرانجام است. اما درنهایت هردو آرام ترمی شویم. او می گوید به جای قرص اعصاب ذکر می گوید و من هم کمی با او همراهی می کنم وبعد هردو ساکت می شویم. او به ذکرهای‌اش ادامه می دهد ومن ادامهء کتابم را می خوانم. به نظرنمی‌آید درتصمیم هیچ کدام ازما خللی ایجاد شده باشد. ناخودآگاه یاد جدایی نادر ازسیمین می افتم.
«احساس تنهایی درمیان کسانی که ازدواج نکرده‌اند یا عاشقانه به هم نرسیده‌اند، شایع تر است»، «نمرهء احساس تنهایی درمیان جوان ترها برخلاف پاسخ گویان کهن سال عمیق تراست»، « شواهدی برانتقال احساس تنهایی از نسلی به نسل دیگر وجود دارد. دربعضی موارد ممکن است این قبیل مراحل انتقالی به پایه ای ژنتیک که هنوز کشف نشده است، مربوط باشد.»تا سَر احساس تنهایی و عوامل اجتماعی که می رسم، کتاب را می بندم. زن چادری خداحافظی می کند وپیاده می شود، ومن برای پیاده شدن درایستگاه بعدآماده می شوم. پیاده که می شوم باز از کنار سردار جنگل عبور می کنم که همچنان با تفنگ اش حاضر به یراق ایستاده است. درپیاده رو یک جعبهء شیرینی برای خیرات گذاشته اند، یک شیرینی برمی دارم و می خورم. پسری که دم درساختمانی ایستاده می گوید:«کوفتت بشه، من ام گرسنمه». با دست به جعبهء شیرینی ارجاع می دهم، می‌گوید:« نه، خودت برو برام بیار»، از برابرش رد می شوم وازاین که به جای فحش، پاسخ‌اش را داده‌ام در دلم به خودم فحش می دهم. دوبچه گربه جست‌وخیزکنان از کنارم رد می شوند ومن ادامه می دهم .
یادداشت های یک شورشی آرام را به تاریخ و شما می سپارم. اینک منم و دنیای پیش رو، دنیایی نامهربان که آتش‌اش برپاست و آدمی را درشعله‌های گدازان خود می سوزاند و خاکستر می کند. برای من اما دیگرنه سوختنی درکاراست و نه شعله‌ای که رنگ‌اش زرد ونارنجی باشد یا آبی. اکنون دیگرنه تب وتابی هست ونه شورشی، تنها خاکستری باقی مانده است از همهء های وهوی‌ها. آتش خاموش گشته و جزخاکستری بی وزن چیزی برجای نمانده است. تنها آرزوی نسیمی باقی است وگاهی وسوسهء نوشتن.
باسپاس
ز.م
یادداشت های یک خاکسترنشین 1
[i] One flew over the Cuckoo’s Nest

Monday, September 5, 2011

چیزی شبیه شیدایی




«در زندگی چیزی والاتر، قدرتمندتر، سالمتر و نیک تر ازخاطره‌ای خوب نیست... اگرکسی تنها یک خاطرهء نیک و مقدس از دوران کودکی داشته باشد، همین خاطره او را نجات می دهد.» ازکتاب برادران کارامازوف
دیماه 1380، کلاس آشنایی با هنرهای معاصر
با وجود رخوتی خاکستری که همیشه دردانشگاه هنر جریان داشت اما گاه بارقه هایی از زیر این خاکستر نمایان می شد، بارقه هایی که می‌توانستند سبکبالانه فرد را تا ناکجا برسانند. من دیر به کلاس رسیده بودم، مثل همیشه خطوط تایم لاین بر روی تخته کشیده شده بود. ما تاریخ معاصررا روی تختهء سبز رنگ کلاسمان مرور می کردیم: ازایسم های مختلفِ کوبیسم وفوویسم و اکسپرسیونیسم گرفته تا دنیای پرهیاهوی سینمای چارلی چاپلین، برادران لومیر، آیزنشتاین، فریتس لانگ و هیچکاک دردفترهایمان یادداشت می شدند و همزمان هنرو ادبیات معاصرخودمان را بر روی خطی دیگربا آنها مطابقت می دادیم. اما آن روز ورای همهء این اطلاعاتی که جابجا می‌شد، چیز دیگری درجریان بود، چیزی شبیه به شیدایی. وقتی سرجایم نشستم آقای حمیدیان داشت شعر مولوی می خواند:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کَر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدن‌‌اش
نمی دانم این را برای چه گفت. ونمی دانم جریان کلاس چگونه می‌گذشت، در ردیف آخر تنها نشسته بودم و پنجره های بلند کلاس فضای بیرون را نشان می دادند، جایی که همیشه نیم نگاه آقای حمیدیان به آنجا بود. آن روز گویی ازهمیشه بی تکلف تر بود و درآهنگ صدای‌اش تغییری، ازآنچه از پنجره می دید با ما حرف زد، از کلاغی که ذخیره ای فراهم می کرد. من با دفتری باز به آخرین جلسهء کلاسی فکر می‌کردم که باید با سهراب کُشی به پایان می رسید و بازی حقیقت وواقعیت را نمایان می کرد. روز عجیبی بود.
نمی دانم برق کی رفت اما جو کلاس تغییری نکرد. هنوز به غروب آفتاب مانده بود و روشنایی آنقدر بود که تخته قابل خواند باشد. با فقدان نور الکتریسته خودم را درنور غروب زمستانی غوطه ور یافتم . حس رخوت و تعجب با هم درمی‌آمیخت. و کلاس ادامه می‌یافت؛ دادائیسم مکتب اعتراض بود و سورئالیسم فرزند آن، دادائیسم در زوریخ پایه گذاری شده بود و شعرایی مانند آندره برتون و پل والری و... به لحاظ نظری درشکل گیری آن نقش داشتند، هوا رو به تاریکی می رفت، مارسل دوشان ودالی و مگریت هم بودند اما چه کسی به آنها اهمیت می‌داد، هوا متغیر بود و واقعیت امری بودکه واقع می شود و حقیقت صدق گزارهء واقعیت و بعد پای روایت به میان کشیده شد. اما ما تاریخ خودمان را داشتیم، واقعیت وحقیقت خودمان را، استاد وکلاسی مخصوص به خودمان راکه به لحاظ شیدایی هیچ چیزی به پای آن نمی‌رسید.
از بیرون صدای موسیقی می‌آمد، از کلاس بیرون رفتم، کسی در تاریکی راهرو نشسته بود وسه تار می نواخت و باآن می خواند:
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره
نور اندکی ازپنجره اتاق مالی بر روی سنگ های صیقلی کف راهرو افتاده بود بااین حال ازاو هیچ چیزی دیده نمی شد، شبحی گنگ بود که سازش گاه آرام می گرفت وگاه ازنو شروع می کرد و نوازنده باز با آن می خواند: دیگه عاشق شدن فایده نداره ... بارقه ها درهمه جا پراکتده می‌شدند و چه عمرکوتاهی داشتند، نوازنده و ساز به زودی درتاریکی باهم رفتند. ومن مانده درتعلیقی گنگ به کلاس برگشتم، آقای حمیدیان هم ازتعلیق، از پایان نامعلوم بعضی آثار هنری سخن می گفت. سرجای خودم نشستم. کلاس به نسبت راهرو روشن تر بود اما خیلی تاریک تر ازقبل، دیگر نه می شد چیزی رو تخته نوشت ونه می شد آنرا خواند. با خودم به جنونی که همه را سرکلاس نشانده بود فکر می‌کردم، آقای حمیدیان حجم خاکستری تیره‌ای بود با بارقه هایی نامرئی. هوا تقریباً شب بود، آسمان رنگ باخته تن شب می سپرد، چراغی درساختمانی در دورترها روشن بود و سایه های بی‌رمقی بر سقف و دیوار کلاس افتاده بود. به لحن داستان گویانه اش گوش می دادم، لحنی که آرامش‌اش گاه مرا عصبی می کرد. درتاریکی تقریباً مطلق، او کاپشن‌اش را به تن و پوشه اش را به دست گرفت و به بحث بر سر واقعیت و حقیقت همچنان ادامه داد. بالاخره کسی چراغ قوه به دست برای بیرون کردن ما آمد و راهرو را برای ما روشن کرد، وارد حیاط دانشکده که شدیم برق آمد، انگار ساعت دوازده بار نواحته و بارقه ها پایان یافته بود. او درمیان بچه ها خندید، جُک گفت ومثل همیشه در قالب آدمی معقول وآرام سوار ماشین‌اش شد ورفت.

Friday, February 18, 2011

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 22

سه شنبه 5 بهمن

مدت زیادی گذشته و اتفاقات زیادی افتاده است اما چندان قابل عرض نبوده اند. یارانه ها برداشته شده و اولین قبض برقها آمده یا درحال آمدن است، دیروز در فرودگاه مسکو یک بمب انتحاری منفجر شد و حدود سی واندی کشته و صد و سی نفر هم مجروح شدند، کرهء زمین همچنان تب دار درمدار خود می گردد و هیچ قصد انصراف ندارد. آیا داستان های تخیلی به تحقق خواهند پیوست؟ آیا روزی کرهء
زمین نابود خواهد شدو انسان در سیاره های دیگربه حیات خود ادامه خواهد داد؟

دنیای من اما آرام و دوراز دنیای واقعی درمدار خود می گردد، جهان من درآرامشی دایم به حرکت خود ادامه می دهد ونظاره می کند آنچه را اتفاق می افتد.قمر کوچکی درمیان شش میلیارد قمر دیگر،هریک درمدار خود در گردش.

درچنین دنیایی چگونه می توان شورشی بود، دردنیایی که تنهاصدای پرندگان و رنگ آبی آسمان بااهمیت می شوند وآدم ها با هزاران افکار پیچیده به جای نفرت انگیزبودن ،ترحم برانگیزمی شوندوجهان جایی می شود برای یادگرفتن دل بستن و دل کندن، چشیدن تلخی تنگی دنیاو شیرینی وسعت یافتن دل، درآنجاست که می توان صلح رابرقرارکرد ودیگران راامیدوار.

اگرنمی دانستید بدانید مدتی می شود که این شورشی اسلحه اش را پیش کش کرده است به همان که نامی برآن نیست، به آنکه ازجنس شناخته شده نیست وتسلیم را می طلبد!
باسپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 21


...ام آذر
مدت زیادی است که ننوشته ام، البته برای خودم مدت زیادی محسوب می شود،چون دائم به نوشتن فکرمی کنم اما چیزی نمی نویسم.این روزها حس می کنم که باید برای وقت خودم وزمان هایی که خرج می کنم ارزش بیشتری قائل شوم وبه همین ترتیب هم نوشته هایم نیز باید اسلوبی داشته باشندوهمین طوربیحساب و کتاب ازخزانه خرج نکنم.نمی دانم این مجموعه را ادامه خواهم داد یا نه؟
.
هیچ نمی دانم شما چه قدر به امورفرهنگی علاقه دارید؟ اما به هرحال من بایدحرف های خودم را بزنم. نه؟ به تازگی دو کتاب خوانده ام که هردو بوی قدمت می دادند،یکی به لحاظ نسل ودیگری به لحاظ قرن.کتاب ساده دل از ولتر،نویسندهء قرن هفده وهجده میلادی را خواندم ودیگر کتاب سالاریها نوشتهء بزرگ علوی.هردو خیلی برایم جذاب بودند.گذشتهء دور خودم را در بزرگ علوی جستجو کردم وگذشتهء دور انسان را درولتر،کتاب باترجمهء محمدقاضی نثری روان وساده داشت واوضاع انسانِ پیش ازانقلاب فرانسه را بدون پیچیدگی ترسیم می کردوطبیعت را به خوبی دربرابر فرهنگ می گذاشت.اما هنوز فرصت اندیشیدن به سالاری ها رانداشته ام،تنها چیزی که می توانم بگویم این است که روان وعامیانه نوشته شده بود، اما عامیانه نبودوآن هم به فرهنگ ونقد آن می پرداخت اما ازچه منظری هنوز دیدگاه این نویسنده برایم روشن نیست.دلم می خواهد که باقی کتاب های این آدم را هم بخوانم.دلم بیش ازهرچیز نوشته های اصیل می خواهد.من کاملاً به این جمله معتقدم که آب راباید ازسرچشمه هابرداشت.خیلی سرم خلوت نیست ولی اگر بتوانم،کمدی الهی یا چیزی شبیه به این دردستورکارم قرارخواهد گرفت،خیلی دلم می خواهد از یونان باستان هم چیزی بخوانم،چیزی مثل اودیسه.
به هرحال دلم جز مهرمهرویان کاغذی، طریقی برنمی گیردوهمچنان درین دریای خوش غوطه می خورم واز جهان پیرِ بی بنیاد فاصله می گیرم، به پستوها سرک می کشم تاگنجینه های نهانی رادورازچشم تنگ دنیادوستان بیابم وخوش باشم ونور ال سی دی ولامپ کم مصرف راتحمل کنم و عمردرین راه سرمایه .

حالا دیگر از آنچه بیش ازهمه مطمئن ام، این است که این نوشته ها تنها برای شما نیست آقای دکتر،من دارم روی پاهای خودم راه می روم وامیدوارم به همین زودی عصاهایم راهم به شماتقدیم کنم.

باسپاس
ز.م

Wednesday, November 17, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 20


سه شنبه بیست وپنجم آبان

بادخزان وزان و چهره ی گل نهان شده است، اما هنوزبرگ ها بردرختان با قی مانده اند، چند روز دیگر کافی است تا این برگ ها هم ازدرختان فرو بیفتند.دیروز سری به نمایشگاه کتاب دانشگاهی زدم، خلوت بود و کوچک بود وخوب . تنها دریغ را زنده می کرد که چه علم وادب بی خریدار شده است. درغرفه های ادبیات وزبانشناسی می چرخیدم و به خود افتخار می کردم انگار که صاحب گنج بزرگی شده ام و از سوی دیگر احساس خَردی می کردم دراین دریای گسترده؛ دریای گسترده ای که غربیان دَرها و گنجینه هایش را به ما نشان می دهند،تازه آن هم دراین نمایشگاه کوچک وبی رونق.ثبت نام در رشته ی زبانشناسی کارشناسی ارشد به من حسی از شکوه می بخشد وحسی به من می دهد که مانند تعلق داشتن به سلسله ی خاندانی سلطنتی وپرارج است.واژه ها برایم معنای تازه ای می یابند و پارسی آوای تازه ای درگوشم می افکند. خوشا عشق بازی با این مخلوق زیبا.

دیروز گذشت وامروز نیز.به روزهای می اندیشم که عیدها برایم شکوهی دیگر داشت، روزهایی که مثنوی می خواندم:
خویش قربان می کنیم اندرپی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب وزیبا می کشد

دشمن خویشیم ویارآن که مارا می کشد غرق دریاییم وماراموج دریا می کشد
روزهایی که حافظ ومولوی می خواندم وفکر می کردم چقدر خوب آن ها می فهمم.روزهایی که خدا و عشق برایم معنایی دیگر داشتند وزندگی در پرتو آنها نورانی بود.دلم برای خواندن غزل های سعدی تنگ شده است:
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز توگفتم همه برسرزبانندوتو در میان جانی

سعدی چه زیبا عاشقی می کرده است،آدم را به هوس می اندازد.راستی بر ملت شعر وادب ویاروباده چه آمد؟عندلیبان راچه شد؟

این روزها خیلی آواز می خوانم. شعرهایی که دربچگی از حفظ بودم را درخیابان به صدای بلند می خوانم وهیچ اهمیت نمی دهم که دیگران با تعجب به من نگاه کنند.هوا اگرچه آلوده است و کمتر می شوددل به طبیعت سپرد اما چیزی دردرونم است که می خواهد بیرون بیاید،آواز می خوانم تا رها شوم.گوش شیطان کر، خیلی وقت است که از غصه خبری نیست:
باده غمگینان خورندومازمی خوش دل تریم روبه محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون غم برماحلال و خون مابرغم حرام هرغمی کوگِردما گردید شددرخون خویش

آه که چه سبکبال،بی هراس و رها ازقید دنیا بوده است این محمد جلال الدین ما.وچه شیرین این سعدی و چه پیچیده وشیوا این شمس الدین محمد، حیف که ازعطارو جامی ورودکی ونظامی و...کم می دانم وبسیاری دیگر که عمر دراین راه گذاشتند تا گوهرنظم ونثز پارسی را بپیرایند.چه تازه کارم وناپخته در این سودا و چه خوشبخت که راه باز است وجاده دراز

باسپاس
ز.م.

Sunday, November 14, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 19

شنبه بیست و دوم آبان ماه

امروز پیش شما بودم،هرکاری کردم به زبانم نچرخید ، که بگویم من وبلاگی دارم و درآن به بهانه یا غیربهانه نامه هایی به شما می نویسم.نوشتن برای من تسکین است،نوشتن برای من یعنی داشتن مخاطب بلقوه و بهتر از سخن نگفتن.

من حرف هایی برای گفتن دارم ومثل شهرزاد قصه گو برای نجات زندگی خودم تلاش می کنم.شاید برای دیگری هم مفید باشد، اما ضرورتی است درونی برای حیات.حقیقت این است که من دارم خوب وبهتر می شوم، اما واقعیت این است که من ازخوب شدن می ترسم.انگار نمی دانم با وضعیت خوب چه طور باید زندگی کرد!

همه چیز گواه است که من به سمت وسوی خوبی قدم برمی دارم اما خودم نمی خواهم این دنیای جدید را بپذیرم.هنوز می خواهم آویزان باشم،ناله بزنم و ادای کودکان ناتوان رادربیاورم، درحالی که امروز به پشتم دستی زدید و گفتید همین راه را بگیر وبرو...
نمی دانم عکسی را که به شما دادم بادقت دیدید یا نه؟ آیا آن کبوتر تنها در گوشه ی کادر توجه شما رابه خود جلب کرد یا نه؟ آیا هیچ از هنر سررشته دارید؟

امروز بعد از مطب به سراغ گالری آریا رفتم.سی دی جدید را به آن ها دادم وامیدوارم که آنها به من وقت نمایشگاه بدهند. بیش از هرزمان دیگری دلم می خواهد که عکس هایم را به نمایش دربیاورم.می خواهم که دیده شوم.می خواهم که کسانی افکار مرا بخوانند، حتماً کسانی یافت خواهند شد که با من آشنا باشند ووقتی عکس های مرا دیدند بگوند، این خودش است،همان حس آشنایی که همیشه با ما بود،اکنون چه خوب بیان شده است.

امیدوارم آرزوهایم بارور شوند

باسپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 18



جمعه بیست ویکم آبان

نیاز دارم که بنویسم،نوشتن تسکینی است برای مواقعی که کمتربه خودم می رسم.عصبانی،خسته وسردرگم هستم.بیش ازهرموقع دیگری خودرا تنها حس می کنم.از این که این قدر کم برای خودم ارزش قائل می شوم،عصبانی هستم.باخودم فکرمی کنم،چه طور می شود،کسانی این قدرخودخواه وکسانی دیگر، این قدردیگرخواه باشند،چه طور می شود که کسی اصلا خودی برای خودش قائل نشود وهمه ی وجودش نظردیگران ، ناراحت نشدن دیگران، خوشحال شدن دیگران،زهرماردیگران وازاین دست باشد؟چه طور خودم یادگرفته ام خودم را سرکوب وسانسور کنم،چه طور چیزی برای خودم نخواهم، چه طورعصبانی نشوم و همیشه برای دیگران لبخند بزنم و گریه ها و غصه هایم رابرای خودم پنهان کنم.اَه که خسته شده ام از بی خودی خودم.

دلم می خواهد به عالم وآدم بدوبیراه بگویم...

فردا با شما وقت ملاقات دارم.نمی توانم طبقه بندی شده فکرکنم. نمی توانم بگویم که چه وچه طور.نمی دانم چه می خواهم.گردش روزوشب ادبم کردده است.دست به سینه نشسته ام،هیچ قصد شورش ندارم،کار بدی انجام نمی دهم اما نمی دانم به سوی کجا باید ادامه ی مسیر بدهم.باید عکس بگیرم یا بنویسم؟ باید ترجمه کنم یا برای کارشناسی ارشد بخوانم؟ بیشتر به فکر پول درآوردن باشم یا به فکراستقلال یا به فکر یک مسافرت تفریحی؟با به فکر کسی برای فرار از تنهایی؟به فکر تدریس یا درست کردن ترشی یا بافتن ژاکت ناتمام؟یا ورزش کردن؟انگار آرامش از من رخت بربسته است.

کتاب آرزوهای بزرگ را هنوز نگرفته ام؟ کتاب ها خیلی مواقع الهام بخش اند اما من به واقعیت بیشتر احتیاج دارم، دلم می خواهد بدانم کِی کسی دستی به پشتم می زند ومی گویدحالا کاروزندگی ات درست است، همین راه را بگیر وبرو...

تنهایی بیش ازهمه چیز آزارم می دهد،زندگی مخصوص به خودم را می خواهم،حقم را می خواهم اما بلد نیستم .بلد نیستم.کتاب وکاغذ ودوربین لازم اند اما کافی نیستند،من زندگی خودم ،خانه ی خودم،آدم خودم،داستان خودم وقبل از همه خودم را می خواهم.

باسپاس
ز.م

Monday, October 25, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 17

جمعه چهاردهم آبان

می دانم که دو هفته ای می شود که چیزی برایتان ننوشته ام.خیلی سرم شلوغ بود ومن وقتی برای خودم نداشتم.امابالاخره ترجمه ی لعنتی این کتابِ"نقاشی دربیست ونه گام" تمام شدوحالا می توانم کمی دراین دنیای مجازی چرخ بخورم!
راستش کمی گیجم نمی دانم دقیقاً باید چه بنویسم، وقتی روی روال هرروزه می نویسی،خودراه بگویدت...اما کمی که سستی می کنی آن وقت است که سوال ها به سراغت خواهند آمد،آن وقت باخودت می گویی کدام راه،کدام مسیر وهرچی که رشته ای پنبه می شود.این روزها یعنی دیروز وامروز به کتاب ها یی فکر می کنم که بعضی را خوانده وبعضی را نخوانده ام.کتاب هایی مثل براداران کارامازوف که سه چهارباری خوانده امش و باز دلم می خواهد یک بار دیگربخوانمش و کتابی مثل آرزوهای بزرگ که فیلم وکارتون اش را دیده ام ولی کتاب اش را نخوانده ام،هروقت به این کتاب فکر می کنم یاد آقای حمیدیان،استاد دانشگاهمان می افتم با آن لبخند زورکی که روی صورتش نمی نشست،مثل بابای هانیکو می شدکه قرار بود برای پیداکردن مستاجر، کمی جدی بودن را کنار بگذارد وبخندد...خیلی وقت هاهم ازاو به کتاب آرزوهای بزرگ می رسم،اوهمیشه برای من مثل آن مردفراری است که خصلت حمایت گری دارد با انبوهی ثروت ،گاهی هم فکرمی کنم خودم شبیه استلا هستم،البته تازگی ها به این نتیجه رسیده ام.حس خوشایندی نیست اما به هرحال خانم هاویشام ها هم هستند وانگارمن هم شبیه آن ها شده ام. باید دل کسی را هم شکانده باشم،اما باورکنیدازقصد نبوده است.

کاش می توانستم مثل داستایوفسکی کتابی در مورد خواهران فلانی با داستانی ایرانی بنویسم،اگر می توانستم حتماٌ زندگی خودم وخواهرهایم را می نوشتم،سرگذشت غریب زندگی ما هم کم از داستان پریشان فئودورداستایوفسکی نیست،اماآن روزها هنوز دکتر روان پزشک اختراع نشده بود ونمی شدبه جای قتل یا باخدا جنگیدن وحضوراورا نفی کردن به دکترروان پزشک سرزد وبرایش دراینترنت نامه نوشت.

امروز نوشته ای از خودم درباره ی ایوان کارمازوف خواندم، نوشته بودم که او را دوست داشتم،کاملاً فراموش کرده بودم که روزی چنین حسی به این شخصیت داشتم، راستی بر سر ایوان چه آمد؟ دادگاه به مرگ پدر محکومش کرد یا نکرد؟آلیوشا ،پدرزوسیما ودیمیتری را خوب به یاد دارم،اما عجیب اینجاست، شخصیتی را که دوست داشتم اصلاً به یاد نمی آورم.گاهی از خودم وحشت می کنم،انگار که دقیقاًکثل جادوگری،عزیزترین چیزهای زندگی ام رادربرابر چشمم محو می کنم ودرعوض کسانی را که برایم اهمیتی ندارند دربرابر چشمم نگاه می دارم.هم می دانم وهم نمی دانم که چرا این گونه می شود،گمانم ازترس است.ترس از دست دادن و ترس آسیب دیدن،وقتی خودم را بی دفاع وازپیش خودرا شکست خورده می بینم،تنها حربه ام این است که چشم هایم رابه روی واقعیت ببندم وهمه چیز را فراموش کنم.هیچ وقت تا به امروز این چنین واضح خودم را نخوانده بودم.آیا از دل این زندگی سالخورده وتاریکی که درپیش گرفته ام، ممکن است روزی جوانه های آرزو سربزند؟ حتماً باید آرزوهای بزرگ رابگیرم وبخوانم

راستی نامه 16 را هم گذاشتم ولی نمی دونم چرا قبل ازنامه ی 13 رفته !!!
باسپاس
ز.م

Friday, October 22, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 15


پنج شنبه 29 مهرماه

بعد از مدت ها روزنامه ی شرق خریدم، حسی عجیبی برای دوره کردن گذشته دارم، با آن که هنوزخیلی جوانم اما حس می کنم مثل اوشین شده ام که خاطراتش را مرور می کرد.آیا هنوززندگی اتفاقات تازه ای برای من خواهد داشت یا آن چه باید بشود، شده است؟

به یاد روزی افتادم که همراه دوستم خانم الف، مقاله ای را که نوشته بودیم، پرینت گرفتیم و به سمت دفترروزنامه شرق به راه افتادیم. دوره ی خاتمی تازه تمام شده بود و اوایل دوره ی احمدی نژاد بود. من والف سرگردان بودیم وتازه با جامعه وخشونت هایش روبرو می شدیم. بیست و هفت سالگی را پشت سر می گذاشتیم. سرخوردگی های پس ازدانشگاه ما را با جامعه ای که نمی شناختیم، پیوند می داد. سرگردان در شهرمی چرخیدیم درپی چیزی می گشتیم که خودمان هم دقیقاً نمی دانستیم چیست.با آدم هایی که به ظاهر با هنر، فرهنگ،اندیشه و ادبیات سروکارداشتند، سروکله می زدیم؛اما از سنت های فکری که درپشت این افکار خوابیده بود، بی خبر بودیم. به تدریج جامعه ای را کشف می کردیم که در خود فرورفته بود و هیچ از گذشته اش خبرنمی داد.درهمین احوال اولین نمایشگاه انفرادی ام را درگالری گلستان گذاشتم و با انرژی فراوان به سوی آینده قدم برمی داشتم. اما دریغ که اژدهای جامعه ی درحال گذارتا جایی که می توانست مارا درچنبر قدرتش فشرد وفسرده کرد.

من والف در خانواده هایی سنتی بزرگ شده بودیم، حالا با قشرروشنفکر سروکارداشتیم. دانشگاه ما را با دنیایی آشنا کرده بود که با رویکرد خانواده هایمان به زندگی خیلی تفاوت داشت.حالا ما خود را با فردیت مان می شناختیم و نمی خواستیم آن چیزی باشیم که قرار بود، یا آن چیزی که شوهرها ویا مادرو مادرشوهرهایمان دوست داشتند.ما آزادی فردی مان را قربانی خانواده نمی کردیم. شاید به همین دلیل بود که هردو جدایی هایی در کارنامه ی زندگی مان داشتیم.از اتفاقاتی که می افتاد،هیجان زده بودیم، چیزهایی برای کشف وجود داشت ودنیا مثل امروزدستش برایمان رو نشده نبود.اولین مقاله ی ما چاپ شد. به شخصه به یاد نمی آورم که چه احساسی داشتم، اما نتیجه اش ارتباط با مدیربخش اندیشه بود، که می خواست نقش پاترون را برای ما بازی کند،که سرانجامی نداشت.ما افرادی مناسب برای طرح های او نبودیم. رابطه ها گسسته شد. چندین سال گذشت. شاید اگرجنسیت دیگری داشتیم، زودتر از تلاش هایمان نتیجه می گرفتیم.اما زن بودن همان طوری که می توانست موجب جهش ما بشود، همان طورهم دست وپای ما می بست.
حالا خانم الف دارد در همان روزنامه ای کار می کند که روزگاری آرزو داشتیم مطلب ما درآن چاپ شود.حالا داریم برای خودمان جایی باز می کنیم در همان قشرروشنفکرشکست خورده ای که در خود فرورفته است؛جزء همان آدم هایی که تاریخ شان را پنهان می کنند.آیا برای نسل ما اتفاق تازه ای خواهد افتاد؟ یا ماهم همان مسیر خموده را تکرار خواهیم کرد؟ هنوز امید هست اما واقعیت حضور خشنی دارد که نمی توان نادیده اش گرفت.

امروز هم در کتابخانه گذشت، نه کتابخانه ی حسینه ارشاد که باآن آشنا بودم. در کتابخانه ای که جدید است و من هنوز در آن غریبه ام.اکنون سرنوشت مرا به غرب تهران بزرگ برده است. درمحله ای که تاریخی پشت سرندارد وکتابخانه ای که تنها ایران و کیهان ورسالت را می آورد وکتاب هایش اندک است.حتا همشهری هم برای کتابخانه های عمومی ممنوع شده است چه برسد به شرق. با اتوبوس به خانه برگشتم مثل همیشه و یک فلاسک چای برای خودم خریدم تا ازاین به بعد با خودم به کتابخانه ببرم.ماه کامل بود ودراوج، با خودم گفتم کاش درخانه بودم تا وقتی ماه هنوز پائین بود، چند عکسی ازآن می گرفتم.

باسپاس
ز.م

Tuesday, October 19, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش13



یک شنبه 27 مهرماه

دیروز با شما درباره ی عوارض داروی کلومیپرامین صحبت کردم.حال عمومی ام را پرسیدید. خب من گفتم که درکل خوبم. اگر عوارض این دارو را نادیده بگیریم.کاش به شما می گفتم که دارم نامه هایی به شما می نویسم.شاید روزی بدانید.این روزها خیلی به شماو البته به خیلی چیزهای دیگرفکر می کنم.فکر می کنم چرا یک نفر که درس پزشکی خوانده است باید تخصص اش را در رشته ی رواشناسی بگیرد و دانشش رابرای روان دیگران اختصاص دهد. این آدم خودش هم باید کمی،کمی دیوانه باشد. البته دیوانه از نظرمن اصلاً صفت بدی نیست.خیلی ها به دیوانه بودن اعتقاد دارند، یکی شان همین بهمن جلالی خودمان بود. یک روزکه در دفترش بودم به من گفت که تو هم دیوانه ای نه؟ خوب یادم هست که گفتم نه.گفتم اگرهمه دوست داشته باشند، دیوانه باشند.من ترجیح می دهم عاقل باشم.آن زمان هنوز خیلی بی تجربه بودم، دردانشگاه هنر درس می خواندم و دوروبرم را کلی آدم گرفته بود که ادای دیوانه ها را درمی آوردند. من می خواستم دربرابرشان جبهه بگیرم. اما از آن سال ها خیلی گذشته است و اکنون به اندازه ی کافی در این اجتماع چرخیده ام، تا بدانم دیوانگی صفت منحصربفردی است. در زمانه ای که همه حواسشان به قدر کافی جمع است تا دودوتا چهارتا کنند.کسی که دودوتا نکند و قواعد زندگی اش را بر چیزی دیگر بنا کند،جرء معدودی از آدم ها خواهد بودو دنیا به این دیوانه ها احتیاج دارد تا از فرط دودوتا چهارتا خفه نشود. وبه همین دلیل است که دنیا هنرمندها را بیش از پیش می خواهد و بیش ازپیش درباره آن ها نگران است، چون این دیوانه ها می توانند خطرناک باشند و کلاً باورپذیری این دودوتا را به هم بزنند وآن وقت که بخرد وکه بفروشد و کی با کی بجنگد.کاش آن موقع می دانستم و به جلالی می گفتم که دیوانه ام.شاید چیزی اتفاق می افتاد.شاگرد خوبی برای استاد دیوانه ام نبودم.آیا شما هم دیوانه هستید؟ کاش می دانستم.

اگر امروز این شهامت را به دست آورده ام، به مدد فیلم جذابِ «آلیس در سرزمین عجایب» است.آن جا که پدر آلیس حقیقتی را به دخترش می گوید. می گوید می دانی بیشتر آدم های خوب دنیا دیوانه هستند و به او می گوید هرروزپیش ازصبحانه درباره ی شش چیزناممکن فکر کن.کلاً ازتیم برتون و اکثر فیلم هایش خوشم می آید. اما این یکی بیش تر ازدیگران رویم تأثیر گذاشت. در دوره ای که همه چیز زندگی ام در خطر نابودی بود. در لحظه ای که داشتم به قواعد دودویی این دنیا کاملاً تن می دادم، این فیلم نجاتم داد.من خیلی از تیم (وهنرپیشه ی محبوبم،جانی دپ)ممنونم که این فیلم را ساختند و پیشترازآن، ازلوئیس کارول که این دنیای جذاب را خلق کرد و از شما هم ممنونم که با دیوانه ها سر می کنید و خودتان هم باید تا حدودی( قصد توهین ندارم) دیوانه باشید.
با سپاس
ز.م










Thursday, October 14, 2010

یادداشته ای یک شورشی آرام به روان پزشک اش 16


دوم آبان

دومین روزآبان ماه هم گذشت.روزها به سرعت ازهم پیشی می گیرند، به ماه تبدیل می شوند و ماه جایش را به سال می دهد و سال به عمر. زود باشد که سرت به سنگ لحد بخورد ودارفانی را وداع گویی.گویند دنیا دوروز است، روزی برخلاف مرادت وروز دیگر بروفق آن. تا به امروزکه روز خوش ندیده ایم، باقی را خدا داند.

امروزهم در کتابخانه گذشت.چیزهایی دیدم وخواندم که کمتر مثال هایش رادیده بودم.برای مقاله ای به بایگانی کتابخانه سرک کشیدم وچشمم به کتابی افتاد که توجهم رابه خود جلب کرد.هردوجلدش راداخل سالن به امانت گرفتم.نام کتاب «نگاهی کوتاه به روشنفکری درایران» است.نویسنده تلاش بسیاری برای گردآوری مطالبی که دراین کتاب چاپ شده، انجام داده است، اما غرض ورزی چنان درسراسر کتاب موج می زند، که جایی برای فکر کردن باقی نمی گذارد.هرکسی که به نوعی درتلاش برای تفکر،یا به اصطلاح این بابا تقلید تفکر است،مردود واقع می شود.اسامی این افراد این قدرزیاد است که تقریباً تمام مرّوجان اندیشه را دربرمی گیرد.من حقیقت را نمی دانم، اما می دانم که چه بخواهیم چه نخواهیم این تاریخچه ی عملی آن چیزی است که پشت سرداریم.من ازنتیجه گیری های ایشان یا همان استاد شهر.یارزر.شناس فراتر می روم و به نتایجی می رسم که تحقیقات ایشان دست مایه اش را فراهم می کند: یک آن که با وجود همه ی انتقاداتی که به روشنفکری شده است، چیزی که نمی شود نادیده اش گرفت، وجود خواسته یا ناخواسته ی روشنفکری است و این که این روشنفکری همچنان دارد به رشد خود ادامه می دهد.بنده خود به شخصه انتقاداتی به این طیف دارم،طیفی که خیلی ازآنها را می شناسم و می دانم که نه جیره خورِاجنبی هستند ونه عضوفرماسونری.
دوم آن که تقلید به خودی خود بد نیست، بلکه وقتی بد است که درهمان جا بماند،امااین تلاش مقلدانه دارد به تدریج ثمر می دهد و خود این طایفه (یا به اصطلاح ایشان کاست)هم می دانند که نواقصی دارند.

اما به نظرمن بدبختی ما درایده آل گرایی مافوق بشری است، که تعادل سرش نمی شود. یا ازاین طرف بام می افتیم یا ازآن طرف.دوست داریم که دیکتاتور بالای سرمان باشد، خودمان می خواهیم.تجددمآب ما همان صفاتی را دارد که مذهبی سنتی.یا به زور روسری سرملت می کنیم، یا به زور روسری از سرش برمی داریم.عجیب نیست که همیشه دوسر طیف به قدرت می رسند؟ آیا این برآمده ازخود ما نیست؟ من که به شخصه در خودم استعداد افراط وتفریط را می بینم شما را نمی دانم.دلیلش را هم نمی دانم.
مثال خوبی است که می گویند دشمن دانا از دوست نادان بهتر است: این نویسنده هم خوب ایرادهای قشر روشنفکر را گرفته است.برای مثال درجایی به پریدن های استادان ادب این دیار مثل گلشیری وبراهنی ودولت آبادی به همدیگر اشاره می کند، که پربیراه نمی گوید.کسی چه می داندکه پس از انقلاب اگرهرگروه دیگری روی کارآمده بودند، آن ها هم دماراز پدرملت در نمی آوردند.جای تأمل دارد.
یک قسمت ازکتاب را برایتان نقل می کنم تا نمی دانم بخندید یا گریه کنید:

«درتاریخ روشنفکری ایران دردوقرن گذشته، شریعتی وتاحدودی آل احمد استثنائاتی بودند که سعی کردند تاحدودی والبته درحد توان،سرازپیله ی بسته ودست وپاگیر کاست روشنفکری ایران برون کرده وبرای درافکندن نقشی نو وارائه رویکردی مبتنی برخودآگاهی انتقادی نسبت به کاست بسته ودرخدمت غرب زدگی روشنفکری ایران تلاش نمایند.»
«علی شریعتی، در دوران جوانی به "جمعیت خداپرستان سوسیالیست" پیوست و مدت ها باآن محشوربودومی توان گفت بنیان های تفکراودرهمین مقطع شکل گرفته است.شریعتی به لحاظ شخصیتی فردی پرشور وصادق بود که در گفتاروپویش های اودرد دین روشن ومستمری وجود داشت.اما شریعتی فاقد تحصیلات حوزوی بودومعارف اسلامی رااز کانون ناب قرآن وروایات اهل بیت نیاموخته بود.او به طورمنظم با علوم حوزوی وساختار اندیشه فقاهتی آشنا نگردیده بود وتحت تأثیرجوّ علم زده وسیطره رویکردهای آمپریستی پوزیتیویستی درتفسیروتبیین اندیشه های دینی به سمت نحوی التقاط سوسیالیسم، آمپریسم واگزیستانسیالیسم با اسلام درغلتید!»
اگر حوصله کردید، خود بخوانید ودرباره اش قضاوت کنید.جالب اینجاست که دراین کتابخانه امثال این کتاب ها زیاد است.کتابهایی برای اقناع خودی ها. وگرنه کسی که بی غرض باشد به راحتی به هراندیشه ای چه این وری چه آن وری تن نمی دهد.حداقل من این طور گمان می کنم.اماازلحاظ تاریخی چیزهایی خواندم که جالب توجه بود.تاریخ آن چیزی است که من به آن احتیاج دارم، حالا هرکس به هر طریقی درباره آن حرف بزند به من سرنخی داده است تا به کشف حقایقی از این پازل رنگارنگ نائل آیم.سرتان را درد نمی آورم.امروز بعدازساعتِ کارکتابخانه یک جلسه ادبی بود که من برای اولین باردرآن شرکت کردم.جالب بود، گفتم که در گوشه کنارهای خاک گرفته اسراری پنهانی نهفته است که در انتظار کشف شدن اند؟ ومن دارم دراین زمینه تبحرکسب می کنم، حیف که این اسرار پنهان برای همه جالب نیستد تا بشود ازآن ها پول درآورد.امروز با بیست وپنج تا تک تومانی به خانه برگشتم.فلاکسی هم که خریده بودم آب را داغ نگه نمی داشت.فعلاً که روزگاربه کام مانمی گردد.

باسپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 12


چهارشنبه 21 مهرماه

کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. گاهی سرگیجه می گیرم و خسته می شوم، اولویت هایم به هم می ریزد ونمی دانم ازکجا باید شروع کنم. خسته بودم و کلی کار برای انجام دادن داشتم. ترجمه ها روی هم تل انبار شده بودند. جلسه ی نقد کتابِ آقای چ قرار بود ساعت 4.5 در کانون ادبیات ایران برگزار شود. ساعت 6.5 وقت دندان پزشکی داشتم، باید بخیه ی دندانم را می کشیدم. عکس های چاپ نکرده ام، مرا بازخواست می کردند. روز گذشته، سری به گالری آریا زده بودم، مسوول گالری را می شناختم، با او صحبت کرده بودم و او در پاسخم گفته بود که حتما عکس هایم را بیاورم تا بتواند برای ام وقتی تعیین کند. حالا من بودم و حجمی از کارهای مانده
...
بعد ازمدتی تصمیمم را گرفتم، روبروی آینه، بخیه ی دندانم را کشیدم و جلسه ی نقد کتاب را در اولویت قرار دادم، کاری را که شروع کرده بودم باید به پایان می بردم.ازهفت تیر به سوی کانون ادبیات ایران می آمدم. راس چهار و نیم، آن جا بودم. خانه ی هنرمندان کمی آن طرف تربود. خانه ی هنرمندان، جایگاه خاطرات قدیمی بود. مدتی در آن جا زندگی کرده بودم، مدتی با آن جنگیده بودم، فرار کرده بودم و حالا به بایگانی ذهنم پیوسته بود. اکنون در حاشیه ی این شهر بزرگ با خاطراتی به وسعت این شهر زندگی می کردم. وارد کانون شدم. ازحیاطِ باصفایش گذشتم جمعیت در سالن نشسته بودند و منتظر بودند تا دو داستان از مجموعه داستان های آقای چ را بررسی کنند. داستان هایی با عنوان «مرگ» و «وهم». با چ روبرو شدیم، سلام و احوال پرسی کردیم. پریشان بود و انگار چندان رمق نداشت. چندتایی ازدوستان دانشگاهی نیز آمدند، آشنایانی قدیمی که کمی با هم غریبه شده بودیم. یکی از سوی دیگر کره زمین آمده بود، یکی در خانه ای اجاره ای درتهران، غربت را تجربه می کرد، دیگری پا در هوا میان این جا و سوی دیگرِ کره زمین به ساعت نگاه می کرد تا کلاس زبانش را از دست ندهد. مادرِ فرد غایبی به نمایندگی از دخترش در آن جا حاضر بود، تا آینده ی داماد احتمالی اش را بررسی کند. به هر حال هریک باید مسیرهایمان را می رفتیم. جای درنگ نبود اگر کسی می خواست تأخیر کند، زندگی چندان شوخ طبع نبود و منتظر نمی ماند. یا تو تکلیف اش را مشخص می کردی یا تکلیفت را مشخص می کرد. مدرس رو به دوستان آقای چ کرد و پرسید آیا کسی کتاب را کامل خوانده است تا با مقدمه ای پنج شش دقیقه ای، جمع را برای ورود به بحث آماده کند؟ بی درنگ آقای چ رو به من کرد و من ناگزیر با قدم هایی نامطمئن به سمت میز سخنرانی می رفتم. پشت بلندگو صدایم در نمی آمد. به هر حال چند دقیقه ای بیشتر نبود و قابل تحمل. خوب ها و بد ها گفته شد، نقد ها و تمجید ها مطرح شد و آقای چ متعجبانه گوش می داد. مدرس در قلمرو همیشگی اش با اعتماد به نفس حکم فرمایی می کرد و منصف بود و شاگردان با تلاش و جدیت به دنبال نکته های کلیدیِ خود یافته بودند. اگرچه از زبان الکنِ قشر روشنفکرواعتیاد، مرگ و تنهایی انسان مدرن سخن به میان آمد اما جمعیت، جوان و پویا، جویای دانستن و خودنمایی بود.مرد مسنی با سبیل های نازک، به من یکی ازنوشته هایش را داد و مرا سخن گوی آقای چ خطاب کرد. جلسه با چای و شیرینی به پایان رسید. آقای چ به خانه اش رفت و ما جمعِ زنانه ای در ماشین تشکیل دادیم. بحث به حرفِ تکراری ازدواج ختم شد و در همان جا ماند. آن همکلاسی قدیمی که روزگاری با هم دعوای سختی کرده بودیم، مرا تا سر کوچه مان رساند تا باز به غربت زندگی خود بازگردد.از ماشین پیاده شدم هوا خنکای بی نظیری داشت. ماه تازه، مثل لبخندی در آسمان خودنمایی می کرد. پسری، سرش را از پنجره ی ماشین اش بیرون آورد، لبخندی تحویل داد و حرفی زد که نفهمیدم. خسته بودم و کلی کارهای ناکرده داشتم که باید انجام می دادم.
با سپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 11

سه شنبه 20 مهرماه

خسته و خسته و خسته بودم که به خانه برمی گشتم. من هم مثل ماشین های پرنده دلم می خواست از میان ترافیک پر بکشم. روز خوبی را پشت سر گذاشته بودم. روزی پر از نکته های کوچک و جذاب. با یک دوست سال های دانشگاه ملاقات کرده بودم. با دخترِ احساساتی آن سال ها که حالا سعی داشت، زنی واقعی باشد، اما هنوز رگه هایی از همان دختر را می شد در گوشه و کنار زندگی اش دید. زندگی پخته اش کرده بود. مسیر زندگی اش را دوست داشتم، هر چند او خودش به مسیر عادت کرده بود. آتلیه ای کوچک و دوست داشتنی در گوشه ای از استان جدید البرز داشت. جای جای کار و زندگی اش پر از نکته های ظریف و زنانه بود. با حریر ها وخرمهره های فیروزه ای که در عکس های خواهرش بود، با گل های قلاب دوزی مادرش که سراپای خودش و خواهرش را دربرمی گرفت و یا کلیدهای فلزی کوچکی که ازگوشه ی شالش آویزان بود. تلاش اش برای زندگی ستایش آمیز بود. زنی در آستانه ی فصلی سرد، اما پر حرکت. از رخوت که بگذری زندگی روی دیگری به تو نشان می دهد. رویی سرسخت، که به گوشه ی چشمهایت خطوط ظریفی اضافه می کند ولابلای موهایت تارهای سفیدی تا اقتدارش را بفهمی و عظمت لحظه ها را دریابی .

پائیز است. صبح برف سفیدی روی کوه ها پیدا بود. اولین بارش پائیزی بر کوه های غرب. زندگی به خود ادامه می داد. در خانه ی دوست واقعی ام، یک درخت زیبای انار بود. و در کوچه شان یک درخت خرمالو. با هم انار خوردیم. پائیز را جشن کوچکی گرفتیم که باوجود خستگی می چسبید. با لیوانی چای بعد از ناهاری خودمانی. به کتابی که برای ترجمه گرفته بودم، فکر کردم و دوستم به عکس هایی که گرفته بود یا باید می گرفت: به مسیرهایی که انتخاب کرده بودیم. هر دو رهرویی بودیم اگرچه سرگشته، اما نایستاده بودیم. زمان به سرعت می گذشت و ساعت چهار بار نواخت باید به مسیرهایمان برمی گشتیم. او باید کرکره ی آتلیه اش را بالا می زد و من به دنبال کتاب دیگری به تهران بازمی گشتم.

درون یک تاکسی زرد رنگ به تهران می آمدم. کتابی در مورد والتر بنیامین در دستم باز بود، در مقدمه اش، ارنست بلوخ این گونه گفته بود:
آن چه بنیامین داشت و لوکاچ از آن بی بهره بود، دیدگانی بود تیزبین برای مشاهده ی چیزهایی جزئی اما مهم، ریزه های حاشیه ای... تأثیرگذار و نامتعارف، جزئیاتی ناهم آهنگ و بی شکل که در قالبی نمی گنجند و از این رو شایسته ی عنایتی خاص و صریح اند. به غروب نگاه می کردم و اندیشه هایی خسته ورنگ پریده به پرواز در می آمدند: زندگی رسم خوشایندی بود.

با سپاس
ز.م


Sunday, October 10, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش10


یک شنبه 18 مهرماه

قضای روزهای رفته را باید به جا آورد. سه شنبه ای دیگر از راه رسید. روز های سه شنبه، تنها روزی است که می توانم آقای آذرنگ را در دفتر مجله ببینم. خیلی وقت بود که در فکر مرتب کردن عکس هایم بودم تا از دل آن ها به یک مجمو عه برسم. از میان آن همه عکس های ناتمام، باز مجموعه ی پنجره از بقیه پیشی گرفت. ساعت نزدیک 5 بود، برای رفتن دیر شده بود، با دلهره و اضطراب بارو بندیل بستم، عکس ها را روی حافظه ریختم و از خانه بیرون زدم. به شتاب به سمت عکاسیِ میدان محسنی رفتم که عکس ها را خوب چاپ می کند. ساعت 5:45 بود که من در عکاسی بودم. اگر عکس ها را تا نیم ساعت دیگر به من می داد، حدود 6:30 می توانستم در دفتر مجله باشم. باز هم دیر بود. اما بهتر از این بود که در خانه منتظر آینده ای نامعلوم بنشینم. مردِ مسوول عکس ها را روی رایانه اش ریخت و در جوابِ اصرار من گفت که سعی می کند، عکس ها زود آماده شود. روی صندلی به انتظار نشستم و به ساعت چشم دوختم، به گذر زمان نگاه کردم تا آشنایی از در وارد شد. این آشنا سین. جیم از دوستان دانشگاه بود. هر دو خیلی خوشحال شدیم. من و سین مدت شش ماهی با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم. طبقه ی دوم خانه ی ظفر، همان جایی که این عکس ها را گرفته بودم، با هم زندگی می کردیم تا این که سین با دوستش خانه ای اجاره کردند و از پیش من رفت. بعد از آن گاهی در جمع های دوستانه همدیگر را می دیدیم و حالا دوباره انگار دستی ما را به هم نزدیک می کرد.

مردِ مسوول عکس ها را آورد، آن ها را به سین نشان دادم، نمی دانم هیچ این منظره را به یاد می آورد یا نه، اما از عکس ها خوشش آمد. گفتم که عجله دارم و به ناچار باید بروم. خداحافظی کردم و رفتم. دویدم از میان خیابان هایی که تمام بچه گی هایم را درآن سپری کرده بودم. در محله ی قدیمی مان بودم، نزدیک خیابان ظفر، خیابان هایی که با مهتا، گیلدا، ملاحت ونازلی گذرانده بودم و اکنون هرکدام از آن ها در گوشه ای دیگر از دنیا سرگرم زندگی خود بودند. من از میان خاطره ها می گذشتم تا عکس های خانه ی قدیمی را به استاد نشان بدهم. نزدیک دفتر که شدم، به شماره ی آقای آذرنگ زنگ زدم. فکر می کردم که مثل سه شنبه های دیگر با دانشجویانش سرگرم است. اما بعد از مدتی نسبتاً طولانی گوشی را برداشت. گفت که امروز به دفتر مجله نرفته است و فکر نمی کند با شروع سال تحصیلی دیگر به آن جا برود. چند روزی دانشگاه آزاد است که برای دیدنش می شود آن جا رفت. صدایش بی حوصله بود. گفت که ترجمه ی من هنوز کار دارد. گوشی را که قطع کرد، به سمت سید خندان تغییر مسیر دادم. حالا باید به آموزشگاهی می رفتم تا کتابی بگیرم. این آموزشگاه در خیابان آپادانا بود. زیر پل سوار تاکسی شدم و داخل آپادانا پیاده شدم. امان از این خیابان ها که پر از خاطره اند. روزهای سردِ زمستان گذشته در نظرم زنده شد. ختمِ بهمن جلالی که در بهمن ماه از دنیا رفت، دریکی از همین خیابان ها بود. چه روز غمگینی بود. چند خیابان پائین تر، خانه ی کسی بود که روزگاری دوستش می داشتم. برای دیدنش بارها این مسیر را پیاده رفته بودم. کسی که میان ِ او وخودم، او را برگزیده بودم و او مرا از خود رانده بود. در همین خیابان،کسی برای اولین بار دستم را به مِهر فشرده بود و کسی برای اولین بار فالم را گرفته بود و از سرنوشتِ پیچیده ای خبرم داده بود. حالا من بودم واین خیابان ها که ذکاتِ خاطراتشان را طلب می کردند.

به دشواری آدرس آموزشگاه را پیدا کردم. ساعت 7:30 دقیقه بود. مردی با صدایی رسا از پشت آیفن به من گفت دخترم این ساعت که آموزشگاه تعطیل است. من تشکر کردم و رفتم اما دلم می خواست بگویم پدر جان، من سی و دو سال دارم. اگر زود ازدواج کرده بودم و خدا به من دختری می داد الان سیزده چهارده سال داشت و برای خودش خانمی شده بود. دوباره راهی سید خندان شدم و از آن جا با یکی از همان تاکسی های سبزِ پردار، با سلام وصلوات به خانه برگشتم.

باسپاس،
ز.م

Wednesday, September 29, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 8


سه شنبه 6 مهرماه

امشب میانِ باران و تگرگ وخیابان های آب گرفته به خانه آمدم و خیس وشاداب بودم. اولین باران پائیزی بود که می بارید. در اتوبوس بودم که دانه های درشت تگرگ شروع به باریدن کردند. با دخترساده وخوشرویی که در اتوبوس بود، سرِصحبت را باز کردم، او هم هیجان زده بود، از دریچه ی سقف اتوبوس، شرشر باران می ریخت. من که خیس شده بودم به صندلی عقب رفتم و با دوستِ کوتاه مدتم هم کلام شدیم. اسمش سمیرا بود، چند بار به دوستش تلفن کرد و گفت که آرزویش برآورده شده است. وقتی من پیشش رفتم گفت که با دوستش بیرون بوده اند و او آرزو کرده است برف بیاید، گفت که انگار در همان لحظه فرشته ی آمین از کنار سرش رد شده است. من شگفت زده شده بودم، با خودم فکر کردم هنوز کسانی هستند که به فرشته فکر کنند، حقیقتاً دنیا به فرشته ها احتیاج دارد تا پذیرفتنی شود و با تصور آن هاست که دلپذیر می شود. چیزهایی که از مردمان عصرِ جدید گرفته شده است: رمز و راز، زیبایی و طبیعت... این طبیعتِ دوست داشتنی که امشب خودش را برای لحظه ای نشان می داد. رعدو برق ها که پایان گرفت، آسمان کمابیش صاف شد و ماهِ نیمه، مثل ننویی نقره ای که بین دو رخت بسته شده باشد، نمودار گشت. آن دختر چند بار تکرار کرد خدایا شکرت.

از تجریش به خانه برمی گشتم. مطبِ دکتر پوست، اولِ خیابان دزارشیب بود. به صورتم و به چونه ام لیز زد، چیز عجیب غریبی بود، نورِ قرمزی یک دفعه با شدت روی صورتت می خورد. باید برای خودم کاری می کردم که دارم می کنم، خیلی وقت است که به خودم نپرداخته ام و خیلی جای کار دارم. وقتی از مطب بیرون آمدم، شب شده بود. از دزار شیب پیاده آمدم. تجریش را دوست دارم. اصالت دارد. از میان بازار قدیمی گذشتم، به مغازه ها نگاه می کردم، به فضای کوچکِ هر مغازه که سال های سال است که وجود دارد. به گذرِ باریکِ میان آن ها. که برای عبور از آن دائم به این و آن برخورد می کنی، انگار قدیمی ها از روبرو شدن با هم دیگر نمی ترسیدند و فاصله ها را نزدیک می گرفتند. بازارِ عبدالعظیم هم همین طوری است. بوی لواشک و ترشی وچیزهای خوشمره ی دیگر همه جا را پر می کرد. دمِ یکی از این مغازه ها ایستادم و یک ظرف سمنو خریدم، یک قاشق هم خریدم. و راه افتادم از کنارِ امامزاده صالح گذشتم و فکرکردم اگر چادر داشتم سری به آن جا می زدم. شاید هشت نه سالی باشد که آن جا نرفته ام. آخرین بار، سالِ دوم دانشگاه بود با دوتا از دوستانم به آن جا رفتیم و دیگر هرگز. به هرحال با ظرف سمنو راه افتادم از بازار بیرون زدم و در گوشه نیمکتی در فضای سبز نشستم و خوب سمنو خوردم ولی تقریباً نصف آن باقی ماند. باز سمنو به دست راه افتادم. هوا خیلی خوب بود، دلم نمی آمد به خانه بروم. یک جورایی از سرِ ناچاری مجبور بودم با خودم حال کنم. با خودم راه بروم، برایِ خودم آواز بخوانم وراجع به این هوای خوب با خودم حرف بزنم. تصمیم گرفتم تا پارک وی پیاده بروم و رفتم. در میان راه چیزهای زیبایی دیدم، از یک دیوارِ قدیمی، یک کدو حلوایی گنده آویزان بود. درختانِ زیبای چنار در دو سوی خیابان به هم می رسیدند. آسمان ابری وگرفته بود. به کتاب فروشی باغ هم که سرِ راه بود سرک کشیدم، دستی به سرو روی کتاب ها کشیدم و همچنان احساس می کردم در جایی که کتاب ها هستند، حالم خیلی بهتر می شود. و بعد فکر کردم که جدیداً چقدر کتاب درباره ی کافکا زیاد شده است، و این که چرا این قدر جامعه ی ما به ادیبات تلخ علاقمند است. آیا ما فضای تیره ی دوران جنگ های جهانی را تجربه می کنیم؟ آیا همان جنونی که بشریت را به چنان فاجعه ای انداخت، همچنان ادامه یافته است؟

از کنار آدم های پولدارِ و پولدارنمای زعفرانیه و محمودیه والهیه گذشتم، کاملاً از قیافه ها می شد تشخیص داد که چه کسی مالِ این محله است و چه کسی نیست. انگار آدم های پولدار، سفیدتر، قد بلندتر و توپرترند والبته بدون شک، خوش لباس تر. بعد به خودم فکرکردم که انگار طبقه ای ندارم. شاید به قول دوستم، پ. چ ما آدم های حاشیه ای جامعه هستیم. این هم برای خودش طبقه ای است دیگر: طبقه ی آدم ها حاشیه ای! به هر حال از چیزی که وحشت دارم این است که جزئی از طبقه ی روشنفکر باشم. گرچه خیلی چیزها دارم که می تواند مرا در این طبقه قرار دهد. اکنون، طبقه ام، اتاقی است و سالنِ مطالعه ی کتابخانه ای عمومی که بسیار خرسندم می کنند. که از روشنفکریِ این دیار جز تکانِ فک و رخوت و دود، چیزی ندیده ام. به پارک وی که رسیدم، به اشتباه سوارِ اتوبوس های جمهوری شدم. چاره ای نبود، نمی توانستم وسطِ بزرگراه پیاده شوم. اتوبوس خلوت بود و بزرگ راه ها، وسیع وسیاه رنگ بودند و چراغ های نارنجی رنگِ بلند به نوبت روشنشان می کردند. در مقایسه با مسیر های باریک بازار، به نظرم ترسناک آمدند و بی هویت، برای لحظه ای به نیویورک فکر کردم و این که زندگی در آن جا چه حسی دارد، با آن ساختمان های غول پیکر وبزرگ راه های چند طبقه. به هویتم فکر کردم، به پدرو مادرم واین که پدرو مادرهایشان که بودند و من کیستم واگر در خارج از این جا زندگی کنم با زندگی جدید چه طور باید کنار بیایم؟ سرِ پلِ مدیریت پیاده شدم، حس کردم که چه قدر خوب این شهر را می شناشم. آسمان این جا و آن جا برق می زد، سوارِ تاکسی های شهرک شدم. درشهرک سوار اتوبوس شدم که تگرگ گرفت، همان جایی که فرشته ی آمین دعای سمیرا را اجابت کرد. سمنو را در اتوبوس جا گذاشتم، این را وقتی فهمیدم که دیگر نزدیک خانه بودم.

با سپاس

ز.م

Friday, September 17, 2010

یاد داشت ها ی یک شورشی آرام به روان پزشک اش 2


پنج شنبه 25 شهریور ماه

امزور این قدر خسته بودم که تا چند دقیقه بعد از این که از سر کار بیرون آمدم اصلاً هیچ چیز یادم نبود، از خودم هم هیچ خبری نبود. از گرسنگی دلم ضعف می رفت. صبح از ساعت شش و نیم تا ساعت دو نیم با یک بیسکوئیت مادر سر کرده بودم و فقط به رسیدن فکر می کردم. همه چیز به نظر عادی تر از دیروز بود، دیگر مدیرم مانند ارباب سیرک نبود و تمام طول روز سرم گرم کار بود، بابت انجام کار خیلی انرژی صرف کرده بودم، این کار به انرژی و دقت زیادی احتیاج داشت. یک واو هم نباید جا به جا شود، ترجمهء رسمی است دیگر. پیش از ترک محل کار، جناب مدیر من و سه نفر دیگر از همکاران خانم را به دفترش دعوت وبا نطق غرایی ارشاد نمود و در نهایت به من گفت که شنبه ساعت هفت صبح سرکار باشم و روز های بعد از ده تا هشت شب. بالاخره در این کار ماندگار شدم. مدیرم گفت که تا حالا از من راضی بوده است این به معناست که کارم را خوب انجام داده ام ولی تا به حالا، پس باید حواسم را جمع کنم برای آینده

در طول راه همه چیز یکنواخت وکسل کننده بود. احساس کردم نوشته هایم برای هیچ کس جذابیت نخواهد داشت. پیاده رو های خیابان همه کنده شده بودند و آدم های با قیافه های یک جور و باسمه ای در رفت و آمد بودند؛ زن ها با ابرو های تاتو کرده، مو های دکلره و شلوار جین. باز قیافهء مرد ها طبیعی تر بود. مردی به تنهایی دم مغاره آب میوه گیری آب انار می خورد، فکر کردم که چقدر خودش را تحویل می گیرد. بوی پائیز می آید، هواخیلی خنک تر شده است. سرِ مجتمع ما یک درخت انار با کلی انار سبز وجود دارد که به زودی قرمز خواهند شد. مثل عروس های هندی زیباست. طبیعت هر روز خودش را نو می کند و از این بابت چه خوش بخت است.در طول راه من فکر می کردم که دیگر هیچ کس برای این قیافهء خسته که واژهء سی و دو سالگی را مثل صلیبش بر دوش می کشد، ارزشی نخواهد قائل نخواهد شد و در همین حین ماشین سیاه رنگ شاسی بلندی از کنارم رد شد. پسر جوانی پشتش نشسته بود با دست اشاره کرد و من به مسیرم ادامه دادم. وقتی رفت برگشتم تا مارک ماشین را بخوانم، سراتو بود. تنها مثل دوربین عکاسی شده بودم باید وقایع را ثبت می کردم، از چشم به مغز و از مغز به دست هایم، واقعیت را بر صفحهء کاغذ یا صفحهء کامپیوتر می آوردم. بعد از ظهرپنج شنبه ای روشن و شفاف بود و جایی برای خیال پردازی باقی نمی گذاشت. به این ترتیب به خانه نزدیک می شدم. از کنار درخت انار گذشتم، ناگهان فکری از خاطرم گذشت؛ به جای انتظار برای نوشتن و تمام کردن این کتاب، نوشته هایم را به نوبت روی وبلاگم خواهم گذاشت. از این فکر خیلی هیجان زده شدم، می دانستم به این ترتیب کسانی در طول راه با من همراه خواهند بود. برای لحظه ای خودم پیدا شد، دستی به شانه ام زد و به من فهماند که از ایده ام خیلی خوشش آمده است. هر روز یک نوشته و هر روز یک پست. تا وقت بعدی که با شما دارم کمتر از دو ماه مانده است. باید برای خوب شدن تلاش کنم.

با سپاس
ز.م

Saturday, September 4, 2010

نجیب زاده ی عجیب

نجیب زاده ی عجیب / مروری بر مجموعه داستان چیزها نوشته پیمان چهرازی / افراز/ 1389





“چیزها" عنوان مجموعه داستان کوتاهی ست نوشته ی پیمان چهرازی که نشرافراز به تازگی منتشر کرده است .

در ابتدای کتاب با شعری روبرو می شویم که همچون مقدمه ای ما را به سمت داستان ها می برد، شعری که شاید به ما یادآوری می کند داستان های کوتاهی که در صفحات بعد خواهند آمد از دل شعر قد کشیده اند و با این حال ترجیح داده اند تا به قالب داستان های کوتاه درآیند، همان طور که خود داستان ها نیز در سیر مجموعه روندی خاص را طی می کنند، مجموعه ای که " شدن" را با خود به همراه دارد : "اذان مغرب/ زنگ مدرسه بود/ از بی شمار پنجشنبه های رهایی / چشم وا کردیم و قد کشیدیم/ آغوش ها اندازه نشد/ به پنجره ها خیره شدیم".

"تندیس" اولین داستان مجموعه است، داستانی که به یادِ فرانتس کافکا نوشته شده است و خواه نا خواه به شما برای خواندن داستان جهت می دهد و سبک ادبی خاصی را پیش می کشد. راوی در این داستان نمی خواهد دیگر به سراغ گذشته برگردد...او نمی خواهد به تندیس تبدیل شود. او از کابوس تندیس شدن یا به عبارتی مسخ شدن می گریزد و در انتهای همین داستان می گوید: "خواب بوده ام. روبه روی صندوقچه نشسته ام. بلند می شوم. شیر آب را باز می کنم. صدای آب را می شنوم. دست هایم را پُرِ آب می کنم . به صورتم می پاشم. دوباره، دوباره. در آینه نگاه می کنم. نفس راحتی می کشم. بعدِ یک مُسکّن قوی، می شود روز آرامی باشد". و به این ترتیب نویسنده شالوده ی روایی داستان هایش را در اختیار ما قرار می دهد: "همزادیِ واقعیت ودرد". او با خود در جدال است، نمی خواهد غرق این دنیای خواب آلوده شود به همین دلیل آینه را از روبرویش بر نمی دارد، او نگران است. نگاه کردن به آینه و دیدن چهره ی واقعیِ چیزها همیشه کار آسانی نیست، شهامت لازم دارد، شاید روزی در آینه نگاه کنید و موجود دیگری به جای خود در آینه ببینید.

عنوان کتاب و نام بیشتر داستان ها از چیزها می آید. نویسنده می خواهد به اشیاء و به جزئیات بپردازد، چندان تمایلی ندارد تا روایت هایش را صریح و بی پرده در میان بگذارد، از روایت می گریزد، فصل هایی از زندگی روزمره را کنار هم قرار می دهد، روایتِ گریز از سنتِ شهر های کوچک و گردوغبار گرفته وگرفتاری درگمنامی و بی بندوباری شهر های بزرگ : کار، پول، خانه، خیابان و تاکسی ...اما بیش از هر چیز در عمق لحن نوشتاری سرد وخنثی و اداری وار خود به روابط میان انسان ها و به شرایط پیچیده ی روزگار نقب می زند. شخصیت های داستان هایش رفتارِ نجیب زادگان را در پیش می گیرند، سلام وخداحافظی را فراموش نمی کنند- واژه های مهربان، مودب ومحترم از واژه های کلیدی راوی در توصیف انسان ها محسوب می شوند-، مانند "ورتر جوان" عاشق می شوند و رنج می کشند. او یاد رمانتیک های قرن هجده را زنده می کند، به عنوان مثال در داستان " قلب"، راوی از دوست جدا شده است ، از خانه ی دوست بیرون می زند، سوار تاکسی می شود، گفتگویی می کند و در انتها بعد از دادن پول به راننده تاکسی، دستی به نشانه ی احترام برایش بلند می کند، و بعد تلخی های زندگی را با یک آرامبخش قوی فرو می دهد. واقعیت، درد و مُسکّن بخش جدایی ناشدنی شخصیت های داستانیِ اوست. نویسنده بر خلاف عنوان کتاب بیش از همه چیز به آدم ها و به "دیگری" است که اهمیت می دهد، یا حتی در داستان "دندان"، راوی حسرت می خورد برای دندانی که جزو مایملک طبیعی اش بود، انگار درباره ی کسی حرف می زند : " باید از دندان های دیگرم مراقبت کنم، اگر مراقبت من دردی را دوا کند، اگر بتوانم در برابر فرسودگی آن ها کاری بکنم". راوی نماینده ی آدم های حاشیه ای است، آدم هایی که در حال فرسوده شدن هستند، در جامعه ای که هنجارهایش سخت جابجا شده است و هر کس که خود را با این هنجارها وفق ندهد، گویی محکوم است به گوشش سیلی بزنند، به راحتی سرش کلاه بگذارند و یا دست به سرش کنند.

به راحتی می توان از ورای نام داستان های چهرازی، مثل " تندیس"،" کفش"، "قربانی"، "سیگار" و غیره به مسائل و معضلات امروزین جامعه ی ما همچون فرسودگی، ستمدیدگی ،بی اعتمادی، مواد مخدر وبیکاری وغیره و یا مسائل همیشگی انسان چون تنهایی، عشق، مرگ و دوستی رسید. در اینجا در حقیقت "چیزها" پیکان هایی کوتاهند که مستقیم به قلب واقعیت ها می زنند، واقعیت هایی که محصولات جامعه ای سودازده به شمار می روند. اگرچه واقعیت ها چندان دلپذیر نیستند، با تمامی این احوال اوبه طورکامل از واقعیت نمی گریزد، او سعی می کند بپذیرد: "می توانست بدتر از این هم اتفاق بیفتد" ، یا از علم قیاس بهره بگیرد تا زندگی را قابل تحمل تر کند: " چون قیاس بین روز ها باعث می شد امید برقرار بماند و آن طور که شنیده ام، امید از لوازم است".

به نظر می رسد راوی هنوز کاملاً ایمان و اعتقاد خود را به ادامه از دست نداده است، گویی از میانه های قرن هجده سوار بر ماشین زمان شده است و به ناگاه در اوایل قرن بیست و یک ، در کشوری پیاده شده که سنّت و مدرنیته اش به شدت درهم وبرهم است، اندیشه اش وارداتی است و ادبیاتش در حال دست و پا زدن. اما او با این ادبیات آشناست و تلاشش فرارفتن از اسطوره های فرسوده ی ادبی است که غرق دردنیای هپروت و نگاه کردن از روی دست دیگری هستند. او در این مجموعه سعی دارد تا در قالب بندی های رایج جای نگیرد، ادبیات را خرج زندگی اش نمی کند بلکه این زندگی اوست که خرج ادبیاتش می شود. او نجیب زاده ی عجیبی است در دنیای بیرحم ما،اماای کاش در این عرصه ی پُر آشوب، از قرون پیش تری می آمد، دست کم از دوران شوالیه ها، بلکه لباس های آهنی و محکم تری به تن داشت.



پیمان چهرازی متولد سال 1353، فارغ التحصیل رشته ی عکاسی است که اولین مجموعه از داستان های کوتاهش در اردیبهشت امسال در نمایشگاه کتاب عرضه شد.

Tuesday, November 13, 2007

گلوله


من می دانم گلوله چه می کند. هرکس نظری دارد. همه نمای درشت آن را دیده اند. زخم های عمیق، فوران خون، رعشهء دست وپای مجروح که پا یان زندگی را نشان می دهد. فیلم های تلویزیون، تیر وتیر اندازی. اما گلوله وکار هایی که می کند، گاهی این قدر ها هم دیدینی نیست
شوهر من گلوله ای به گردن دارد. با زنجیری آن را به گردن آویخته است. موی سینه اش طلایی است. از بس مشروب خورده وزیر آفتاب بوده پوستش قرمز است و گردن بند براقش نقره ای است. هوبارت. هر وقت مرا بغل می کند، گلوله اش به استخوان بیخ گلویم می ساید. آن جا را سیاه کرده، به همه می گویم ماه گرفتگی است، اما راستش از بس آن جا ساییده شده پینه بسته وهرگز از بین نمیرود. عادت داشت از من بپرسد" من خوش گوشت تو هستم؟ بگو، بگو، بگو هوبارت تو خوش گوشت منی "خوب از زندگی همین را یاد گرفتم: شجاع نیستم. هیچ وقت هم نخواهم بود. اما صبورم، با صبرم همه را از رو می برم.دیشب مردی آمد توی فروشگاه. گشت نزد. خرید نکرد، یک راست آمد دم پیش خوان، دستش را کرد توی جیبش وگفت:" این جا یک گلوله دارم برای تو." من هم همهء پولی را که توی کشوی دخل داشتم، همان طوری که گفت ریختم توی پاکتی واو به سرعت چیزی کوبید روی پیش خوان ورفت. گلوله بود. انگار بخواهد پول نقد بدهد روی پیش خوان زد. عین همین حرف ها را به پلیس هم گفتم
برنجی بود، نه نقره ای. از مال هوبارت کوچک تر، برق آن راهم نداشت. چرب بود مثل پول خرد توی جیب بعضی ها
صبح خبر دزدی مسلحانه در صدر اخبار بود. تصویری از مغازه را هم نشان دادند وخانم خبرنگار زن کلی این قضیه را بزرگ کرد. وفتی اعلام کرد، سارق از سلاح استفاده نکرده است. حتی اسم تفنگ هم نیاورده. خبرنگار زن کلی این قضیه را بزرگ کرد. وقتی اعلام کرد، سارق جه طور توانسته پیش از آن که گیر پلیس بیفتد و در برود، لبخندی زد. او را موفق نامید ویک جور حال و هوای قهرمانی به او داد.نمی دانستم اگر بخواهد با من مصاحبه کند، به او چه بگویم." وقتی متوجه شدی چه اتفاقی افتاده چه حالی به تو دست داد؟
" نمی دانم. حالم بد شد. دیوانه شدم. اما خوشحال بودم که رفته وبه من آسیبی نرسانده. بیشتر دعاگوی او هستم"
" دعا گو؟ انگار جواب درست نداده بودم. انگار دعا گو واژه ای نبود که رضایت بینندگان تلویزیون را جلب کند. به او گفتم که قدر دانی می تواند آدم را نرم کند. حسی قوی تر از آن است که فکر می کنی. قدر دانی را با عواطف بزرگ کنار هم می گذارم. حس می کنم مثل عشق یا اندوه قوی است. می دانم باید درست باشد. شاید بهتر باشد این طور بگویم که قدر دانی باعث می شود حس های قوی تری را تجربه کند، حس هایی که در غیر این صورت نمی تواند تجربه کنی. " گلوله چه طور شد؟" پلیس آن رابرد. اما خواسته ام وقتی کارشان تمام شد برگردانند."چرا؟ می خواهی با آن چه کار کنی؟
" فکر می کنم با آن یکی جفت کنم می توانم گاه وبی گاه به آن نگاه کنم. می گذارم توی جعبه جواهراتم"
چون یک روز دزد من می میرد- این حرف ها را به خبرنگارها نمی گویم- می دانم همین اتفاق خواهد افتاد. شاید وقتی دست به جیب می برد صندوق دار یغوری چنان بزند که ریقش در آید. شاید هم مریضی مسری بگیرد. آن وقت مردم می گویند بی چاره چهل و شش سال داشت.حیف تلف شد
می گویم، بلی مهربان می شوم. زیرا می توانم باشم. بلی همین طور است

مجموعه داستان های مینی مال

برگردان: اسدالله امرایی

Thursday, November 8, 2007

سقراط وهملت

سقراط و هملت گر چه تفاوت های زیادی با یکدیگر دارند اما من در این جا ترجیح می دهم آن ها را با هم مقایسه کنم تنها بدین لحاظ که هر دو می اندیشند به مر گ و زندگی اما به شیوه ای متفاوت وهر دو به خاطر شیوه ای که می اندیشیدند جان خود را از دست دادند، اکنون اگر حال وحوصلهء فکر کردن داشتید معمای خوبی پیش رو دارید

:سقراط به هنگام مرگ خود آتنی ها را که متهم کنندگان وقضات او بودند طرف خطاب قرار داد وگفت
ای آتنی ها! اگر پیشنهاد می کنید که در برابر صرفنظر کردن از جستجوی حقیقت مرا آزاد سازید می گویم از شما متشکرم اما پیش از ان که به حرف شما گوش دهم از خدایی پیروی خواهم کرد که معتقدم مرا مامور انجام چنین وظیفه ای ساخته است. تا وقتی نفس ونیرو دارم هرگز از اشتغال به فلسفه دست نخواهم کشید. من باز هم هر کس را ببینم به سراغش خواهم رفت وبه او به خواهم گفت آیا شرم ندارید که دل خودتان را با ثروت ومقامات ظاهری گرم ومشغول می کنید وبه خرد وحقیقت توجهی ندارید ونخواهید روح خود را بهتر سازید؟
من نمی دانم مرگ چیست. ممکن است چیز خوبی باشد ومن بیمی از آن ندارم اما می دانم گریختن از وظیفه ای که شخص من عهده دار است چیز بسیار بدی است ومن چیزی را که ممکن است خوب باشد بر آن چه مسلما می دانم بد است ترجیح می دهم

:واما هملت
بودن یا نبودن، حرف درهمین است آیا بزرگواری بیشتردر آن است که زخم فلاخن وتیر بخت ستم پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه وآشوب سلاح برگیرد وبا ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن ، نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به درد های قلب وهزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن، آه، دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ، پس از آن که از همه هیاهوهای کشنده فارغ شدیم، چه رویاهایی به سراغمان تواند آمد می باید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب می شود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد. به راستی، چه کسی به تازیانه ها وخواری های زمانه وبیداد ستمگران واهانت مردم خودبین ودلهرهء عشق خوار داشته ودیرچنبی قانون وگستاخی دیوانیان وپاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می شنوند تن می داد وحال آن که می توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری می رفت وعرق ریزان از زندگی توان فرسا ناله می کرد. مگر بدان رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می دارد و موجب ان می شود تا بدبختی هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم وبه سوی دیگر بلا ها که چیزی از چگونگی شان نمی دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما را همه بزدل می گزداند؛ بدین سان رنگ اصلی عزم از سایهء نزار اندیشه که بر آن می افتد بیمار گونه می نماید وکار های بزرگ وخطیر به همین سبب از مسیر خود منحرف می گردد وحتی نام عمل را از دست می دهد. دیگر دم فرو بندیم