Friday, February 18, 2011

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 23

جمعه بیست ونهم بهمن

بیم ها وامید ها می گذرند، بهمن می گذرد وهمهء روزهای آن نیز. حس می کنم بخشی از یک داستان بلند شده ام. روزها وشب ها بار دراماتیک خاصی دارند. اما مثل همیشه صدای غازهای همسایه و جیک جیک گنجشک ها می آید، آسمان آبی آبی است باابرهای سپید،این روزها کمتر فکر می کنم وبیشترکارمی کنم، کارآدم رانجات می دهد شایدهم به خاطر قرص هایی باشد که می خورم اگر این طور باشد بازهم خوشحالم. دیگرحالم بد نمی شوداگرهم بشود گذراست، همه چیز می گذرد مثل حرکت ابرها ی کملوس سفید.

دیشب کتاب استخوان خوک ودست های جزامی را خواندم و به هیچ وچیز و هیچ کس فکر نکردم، آسوده خوابیدم.امروز هم مثل یک کدبانوی واقعی ظرف ها را شستم،خانه را جمع وجورکردم، قرمه سبزی بارگذاشتم، با سیب های مانده در یخچال لواشک درست کردم، به گلدان ها آب دادم و مثل هرروزچند عکسی از پنجرهء خانه گرفتم. به علاوه برای خودم آب پرتقال گرفتم، چای ودایی درست کردم ودرسکوت خانه تظاهرات مردم را ازتلویزیون دیدم، آنها هم مثل ابرها از برابر چشم هایم رد شدند، به دوستان دربندم فکر کردم.

دائم به شما فکر می کنم وباشما حرف می زنم، مخاطبی خیالی که انگار منتظر است تا برای من درمانی باشد، کسی که التیام دادن رابه عنوان شغل برگزیده است، اما من یکی ازچند صد نفری ست که به دیدن شما می آید، شما هرگز به من فکر هم نمی کنید، شاید خاطره ای محوباشم یا به خاطرعکسی که به شما داده ام،چیزی به یادتان مانده باشد، چه اهمیتی دارد،شما هم مثل ابرها می گذرید!
دوستم رابرابر چشمان من سوار ماشین کردند وقتی می رفت نگاهمان درهم گره خورد، او هم مثل ابرها سفید بود .

به چهارده سال پیش فکر می کنم که برای اولین بار به مشهد اردهال رفتم، ترکیب ناب منظره های سبزوآبی آسمان و سفیدی ابرهای آنجا راهیچ وقت فراموش نمی کنم، حتا صدای کبوترهای سفید درذهنم حک شده است، آرامشی ابدی گویی برآنجا حکم می راند. اما
اکنون به پنجرهء اتاقم بسنده کرده ام.درچارچوب پنجره ابری نیست تاگذرش راتماشاکنم اما آسمان هنوزآبی آبی است.

باسپاس
ز.م

حتّا اگرشعرم رانخوانی

نمی دانم شاعرش کیست اما شعرش قشنگ بود
ترجمه ای آهنگین ازاین شعرزیبا:
حتّا اگرشعرم را نخوانی
قلب های ما همواره با هم صمیمی خواهند بود
حتّا اگر دراین دنیا یا آن دنیا هرگز دیگر ترا نبینم
به یاد ما جشنی برپا خواهد شد
ومرابا تو جاودانه خواهند کرد
هیچ می دانستی عشقت مرا به قله های مرتفعی رساند
پرنده ای که درونم بود، آنرا پرواز داد
درکشاکش جنگ ها
وفرود و فراز پرچم ها
مرا به دنیایی دیگر برد
در گستره ای کیهانی
نوای آهنکینی در درونم نواخت
تو درهمه جا پنهان بودی
ومن بی آنکه خود بدانم، می یافتمت
عشقت ایمانم را پس آوَرد
حالا همهء معماهایم پاسخ دارند
حالا همهء گره ها گشوده اند
حالا می دانم هرچه را باید بدانم
حتّا اگر شعرم را نخوانی
حتّا اگر نباشم
من ترا دوست دارم

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 22

سه شنبه 5 بهمن

مدت زیادی گذشته و اتفاقات زیادی افتاده است اما چندان قابل عرض نبوده اند. یارانه ها برداشته شده و اولین قبض برقها آمده یا درحال آمدن است، دیروز در فرودگاه مسکو یک بمب انتحاری منفجر شد و حدود سی واندی کشته و صد و سی نفر هم مجروح شدند، کرهء زمین همچنان تب دار درمدار خود می گردد و هیچ قصد انصراف ندارد. آیا داستان های تخیلی به تحقق خواهند پیوست؟ آیا روزی کرهء
زمین نابود خواهد شدو انسان در سیاره های دیگربه حیات خود ادامه خواهد داد؟

دنیای من اما آرام و دوراز دنیای واقعی درمدار خود می گردد، جهان من درآرامشی دایم به حرکت خود ادامه می دهد ونظاره می کند آنچه را اتفاق می افتد.قمر کوچکی درمیان شش میلیارد قمر دیگر،هریک درمدار خود در گردش.

درچنین دنیایی چگونه می توان شورشی بود، دردنیایی که تنهاصدای پرندگان و رنگ آبی آسمان بااهمیت می شوند وآدم ها با هزاران افکار پیچیده به جای نفرت انگیزبودن ،ترحم برانگیزمی شوندوجهان جایی می شود برای یادگرفتن دل بستن و دل کندن، چشیدن تلخی تنگی دنیاو شیرینی وسعت یافتن دل، درآنجاست که می توان صلح رابرقرارکرد ودیگران راامیدوار.

اگرنمی دانستید بدانید مدتی می شود که این شورشی اسلحه اش را پیش کش کرده است به همان که نامی برآن نیست، به آنکه ازجنس شناخته شده نیست وتسلیم را می طلبد!
باسپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 21


...ام آذر
مدت زیادی است که ننوشته ام، البته برای خودم مدت زیادی محسوب می شود،چون دائم به نوشتن فکرمی کنم اما چیزی نمی نویسم.این روزها حس می کنم که باید برای وقت خودم وزمان هایی که خرج می کنم ارزش بیشتری قائل شوم وبه همین ترتیب هم نوشته هایم نیز باید اسلوبی داشته باشندوهمین طوربیحساب و کتاب ازخزانه خرج نکنم.نمی دانم این مجموعه را ادامه خواهم داد یا نه؟
.
هیچ نمی دانم شما چه قدر به امورفرهنگی علاقه دارید؟ اما به هرحال من بایدحرف های خودم را بزنم. نه؟ به تازگی دو کتاب خوانده ام که هردو بوی قدمت می دادند،یکی به لحاظ نسل ودیگری به لحاظ قرن.کتاب ساده دل از ولتر،نویسندهء قرن هفده وهجده میلادی را خواندم ودیگر کتاب سالاریها نوشتهء بزرگ علوی.هردو خیلی برایم جذاب بودند.گذشتهء دور خودم را در بزرگ علوی جستجو کردم وگذشتهء دور انسان را درولتر،کتاب باترجمهء محمدقاضی نثری روان وساده داشت واوضاع انسانِ پیش ازانقلاب فرانسه را بدون پیچیدگی ترسیم می کردوطبیعت را به خوبی دربرابر فرهنگ می گذاشت.اما هنوز فرصت اندیشیدن به سالاری ها رانداشته ام،تنها چیزی که می توانم بگویم این است که روان وعامیانه نوشته شده بود، اما عامیانه نبودوآن هم به فرهنگ ونقد آن می پرداخت اما ازچه منظری هنوز دیدگاه این نویسنده برایم روشن نیست.دلم می خواهد که باقی کتاب های این آدم را هم بخوانم.دلم بیش ازهرچیز نوشته های اصیل می خواهد.من کاملاً به این جمله معتقدم که آب راباید ازسرچشمه هابرداشت.خیلی سرم خلوت نیست ولی اگر بتوانم،کمدی الهی یا چیزی شبیه به این دردستورکارم قرارخواهد گرفت،خیلی دلم می خواهد از یونان باستان هم چیزی بخوانم،چیزی مثل اودیسه.
به هرحال دلم جز مهرمهرویان کاغذی، طریقی برنمی گیردوهمچنان درین دریای خوش غوطه می خورم واز جهان پیرِ بی بنیاد فاصله می گیرم، به پستوها سرک می کشم تاگنجینه های نهانی رادورازچشم تنگ دنیادوستان بیابم وخوش باشم ونور ال سی دی ولامپ کم مصرف راتحمل کنم و عمردرین راه سرمایه .

حالا دیگر از آنچه بیش ازهمه مطمئن ام، این است که این نوشته ها تنها برای شما نیست آقای دکتر،من دارم روی پاهای خودم راه می روم وامیدوارم به همین زودی عصاهایم راهم به شماتقدیم کنم.

باسپاس
ز.م

Wednesday, December 22, 2010

دلایل آلودگی هوا

بر طبق آخرین آمار سازمان جهانی تنفس، شهروندان تهرانی سه برابر سایر شهروندان سایر کشورهای جهان اکسیژن مصرف می کنند. دولت برنامه ای برای بهینه سازی مصرف اکسیژن برای شهروندان دردست تهیه دارد که به زودی بدون گذر ازمجلس درسراسر کشور اجرا خواهد شد.شایان ذکر است که حرف زدن بی مورد وحرفهایی که در جهت مدح روسای کشور نمی باشد ازمصادق مصرف نادرست اکسیژن شمرده شده و ازدلایل آلودگی هوا محسوب می شود..

Friday, November 19, 2010

داستان دو شهر


کارلوس فوئنتس در حاشیه ای بر کتاب آئورا می نویسد:

آیا کتابی بی پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده کتاب های دیگر نیست؟ ورقی از کتابی که شاخه ای از شجره پر شکوه تخیل آدمی نباشد؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ وباز، آیا سنت بدون نو شدن، بدون آفرینشی جدید و نورستن قصه ای دیرینه دوام می یابد؟

داستان انتقال میراث های بشری، نه تنها حوزه ادبیات، بلکه تمامی وجوه خلاقیت ها و آفرینش های هنری را در بر می گیرد.تاریخ عکاسی نیز از این داستان مستثنی نیست، داستان هایی از عکاسانی که عکس های دیگری را محافظت کرده وبه سرانجام رسانده اند. یکی از این داستان ها در مورد عکاس جوانی به نام برنیس آبوت (Bernice Abbott) است، عکاس پرتره آمریکایی، جوانی که در دهه بیست به پاریس نقل مکان کرد ودر سال 1925 با یک عکاس خیابانی منزوی باب دوستی گشود، این دوست تازه آشنا، همسایه من ری در مونت پارنس بود. برنیس آبوت به دوستش پیشنهاد کرد تا از چهر اش عکس بگیرد واو پاسخ مثبت داد. آبوت از زوایای مختلف، از تمام رخ ونیم رخ او عکس هایی برداشت وپس از مدتی تصمیم گرفت تا نتیجه کار را به دوستش نشان دهد، اما در آن مدت کوتاه او دریافت که سوژه اش دیگر در قید حیات نیست.

آرشیو این عکاس خیابانی نزد شخصی به نام آندره کالمو باقی مانده بود، کسی که 2000 عکس او را بیدرنگ به ارزانی به فروش رسانده بود ودر نتیجه آبوت تصمیم گرفت تا باقی عکس ها بخرد. در پائیز 1928 او رسیدی از 1500 نگاتیو شیشه ای وحدود 8000 عکس را دریافت کرد و در سال بعد زمانی که به نیویورک باز می گشت، آن آرشیو را با خود برد.40 سال بعد موزه هنر های مدرن(MOMA) ، این آرشیو را خریداری وبدین ترتیب آثار اوژن آتژه(Eugene Atget)، یکی از بزرگترین عکاسان تاریخ نجات یافت.

آبوت زن ثروتمندی نبود وهمواره برای گذران زندگی اش در نبرد بود. او برای نگهداری آرشیو آتژه مجبور شد تا بخشی از آن را به یک گالری دار بفروشد. با وجود همه این ها او این آرشیو را نگهداری و به سامان کرد وتصاویر را منتشر ساخت. با گذشت زمان عکس های آتژه که امکان داشت هیچ گاه در دنیای هنر مطرح نگردند، ارزش فراوان یافت. در این زمان آبوت در دهه هفتاد زندگانی خود بود وبخش اعظم شهرت خود را مدیون عکس هایی بود که تحت تاثیر پروژه عظیم آتژه، اما به شیوه ای دیگر تولید کرده بود، مستند سازی بخش هایی از نیویورک که در کتابی با عنوان«تغییر نیویورک» به چاپ رسیده بود، عکس های این پروژه سرشار از خوش بینی بود، عکس هایی متعلق به دوره ای پس از رکود اقتصادی آمریکا.عکس هایی از آسمان خراش ها، ماشین ها، جاده ها وپل های جدید وشغل های جدید حتی برای هنرمندان. بیشتر عکس های آبوت میان سال های 1935 تا 1939 گرفته شده اند، زمانی که او بودجه ای مالی از موسسه فدرال پروژه هنری(FAP) دریافت کرد، پروژه ای که در واقع بازوی خلاق معاملات جدید روزولت به شمار می رفت. این در حالی بود که عکس های اتژه متعلق به بخش های قدیمی پاریس بود، همان پاریسی که در حال پاکسازی برای ساختن شهری جدید بود. او از مکان هایی عکس می گرفت که دوست می داشت و سدر حال نابودی بود. نگاه آتژه به پاریس سرشار از عشق بود و تمام سویه های متفاوت این شهر را با دیدی عکاسانه و موشکافانه به تصویر می کشید، خیابان های خالی، ویترین های مغازه ها، مردم معمولی شهر، پارک ها وتندیس ها وعلی رغم کمبود چهره در تصاویر، حضور انسانی عمیق وجاودانه ای را در خود داشت. تمرکزاصلی او بر روی پاریس قرون وسطایی ونواحی محلی آن بود.عکس های او از پاریس اشیاء را دور هم جمع می کرد، مغازه ها، درها، ساختمانها و خرده ریزه های یک شهر، یک شهر زیر خطر نو شدن. او در جستجوی جمع کردن مدارک وشواهد بود وروی قدرت تصویر برای نگه داشتن اتمسفر وتمامیت صحنه شهری از دست رفته پافشاری می کرد.

در میان هزاران عکسی که آتژه برداشته است، عکس هایی هستند که از ثبت صرف موضوع فراتر می روند وبه دیدگاهی غنایی نزدیک می شوند. او توانست کیفیتی انسانی را در جایی خالی از حضور انسان پیدا کند. آتژه بیش از هرکس دیگری حس وآهنگ خاص پاریس رابه بیننده های تصویرش القاء می کرد. عکس های او اشعاری بدون کلام ونمایشگر علاقه او به پاریس بود.

در حالی که تغییرات نیویورک به طور جاه طلبانه عظیم وبه لحاظ فیزیکی خطرناک بودند. آبوت به رابطه ای خوب میان برنامه ریزی وسازمان دهی احتیاج داشت، این که چگونه موقعیت برتر را پیدا کند، چگونه به ساختمان های در حال ساخت دسترسی یابد، چگونه یک دوربین قطع متوسط را حمل وچندین ده طبقه بالا ببرد. همه این ها برای نشان دادن لایه های فشرده ومجاورت ساختمان ها در کنار یکدیگرلازم بود، برای نمایش تفاوت دو زمان. تفاوت ساختمان های مرتفع وبلوک های قدیمی موقر وکم ارتفاع با پنجره هایی که سخاوتمندانه وسیع بودند، نرده ها، پله های چوبی، سنگفرش های جلوی درها ودر عین حال آسمان خراش هایی که می خواستند از پشت سر آنها قدعلم کنند، با پنجره هایی باریک و کوچک که به سرعت در دو ردیف تکرار می شدند وبی نظم بودند، بعضی پنجره ها باز وبعضی دیگر بسته، بعضی روشن وبعضی خاموش. یکی از مشهورترین عکس های آبوت آن قدر معروف شد که به عنوان کارت پستال در مغازه ها به فروش می رفت. او شهر را از میان بافت ساخت و سازها عکاسی کرد، از میان تیر آهن های مرتفع، از میان بلوک های فونداسیون، در کوچه پس کوچه های باریک منهتن، از فاصله های باریک میان ساختمان های مرتفع که مثل قیفی نگاه بیننده را به سوی بالا متوجه می کرد.

اما آبوت سرخوش از شهر بود، شهر حرکتی رو به بالا داشت ولی این بدین معنا نبود که شهر فقرش را پنهان می کرد. او نیز در سایر مناطق فقیر نشین همچون بروکلین، هارلم و بوری عکاسی کرد، او زمانی یک زن سیاه پوست را یافت که دو فرزند به همراه داشت، منزوی بر گوشه ای از زمین لم یزرع، انگار که بمبی اتمی زندگانی انها را ویران کرده بود. او خود می گوید:« وقتی دوربین به دست گرفتم، هیچ کس به من توجهی نداشت.» او از فقر نیز غافل نبود و همواره پرداختن به آن را دشوار می یافت. اما قادر بود تا مثل یک بت من از ارتفاعی بالا به شهر نگاه کند وآنچه او می دید شروع نیویورک بود، تراکم تبلیغات و نشانه های نئونی، ماشین ها وپمپ بنزین هاو... با این وجود او نیز همچون آتژه عکس هایی دارد از همسایه هایش و مطالعات اولیه او از نیویورک کم ارتفاع، جزئیات دوست داشتنی از ساختمان ها ومغازه ها و خاطره هایی را آشکار می کند که او نیز دوست می داشت وبه ناچار پشت سر می گذاشت.

وبه این ترتیب داستان شهرها انتقال می یابند، داستان هایی از شهر هایی که گذران سال ها از آن ها خاطره می سازد اما برای ما ساکنان دیگر سوی این کره خاک، فقدان ثبت تصویری این خاطرات به وضوح آشکار است. کاش میراث تصویری ما را نیز غنایی به وسعت ادبیاتمان بود.

Wednesday, November 17, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 20


سه شنبه بیست وپنجم آبان

بادخزان وزان و چهره ی گل نهان شده است، اما هنوزبرگ ها بردرختان با قی مانده اند، چند روز دیگر کافی است تا این برگ ها هم ازدرختان فرو بیفتند.دیروز سری به نمایشگاه کتاب دانشگاهی زدم، خلوت بود و کوچک بود وخوب . تنها دریغ را زنده می کرد که چه علم وادب بی خریدار شده است. درغرفه های ادبیات وزبانشناسی می چرخیدم و به خود افتخار می کردم انگار که صاحب گنج بزرگی شده ام و از سوی دیگر احساس خَردی می کردم دراین دریای گسترده؛ دریای گسترده ای که غربیان دَرها و گنجینه هایش را به ما نشان می دهند،تازه آن هم دراین نمایشگاه کوچک وبی رونق.ثبت نام در رشته ی زبانشناسی کارشناسی ارشد به من حسی از شکوه می بخشد وحسی به من می دهد که مانند تعلق داشتن به سلسله ی خاندانی سلطنتی وپرارج است.واژه ها برایم معنای تازه ای می یابند و پارسی آوای تازه ای درگوشم می افکند. خوشا عشق بازی با این مخلوق زیبا.

دیروز گذشت وامروز نیز.به روزهای می اندیشم که عیدها برایم شکوهی دیگر داشت، روزهایی که مثنوی می خواندم:
خویش قربان می کنیم اندرپی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب وزیبا می کشد

دشمن خویشیم ویارآن که مارا می کشد غرق دریاییم وماراموج دریا می کشد
روزهایی که حافظ ومولوی می خواندم وفکر می کردم چقدر خوب آن ها می فهمم.روزهایی که خدا و عشق برایم معنایی دیگر داشتند وزندگی در پرتو آنها نورانی بود.دلم برای خواندن غزل های سعدی تنگ شده است:
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز توگفتم همه برسرزبانندوتو در میان جانی

سعدی چه زیبا عاشقی می کرده است،آدم را به هوس می اندازد.راستی بر ملت شعر وادب ویاروباده چه آمد؟عندلیبان راچه شد؟

این روزها خیلی آواز می خوانم. شعرهایی که دربچگی از حفظ بودم را درخیابان به صدای بلند می خوانم وهیچ اهمیت نمی دهم که دیگران با تعجب به من نگاه کنند.هوا اگرچه آلوده است و کمتر می شوددل به طبیعت سپرد اما چیزی دردرونم است که می خواهد بیرون بیاید،آواز می خوانم تا رها شوم.گوش شیطان کر، خیلی وقت است که از غصه خبری نیست:
باده غمگینان خورندومازمی خوش دل تریم روبه محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون غم برماحلال و خون مابرغم حرام هرغمی کوگِردما گردید شددرخون خویش

آه که چه سبکبال،بی هراس و رها ازقید دنیا بوده است این محمد جلال الدین ما.وچه شیرین این سعدی و چه پیچیده وشیوا این شمس الدین محمد، حیف که ازعطارو جامی ورودکی ونظامی و...کم می دانم وبسیاری دیگر که عمر دراین راه گذاشتند تا گوهرنظم ونثز پارسی را بپیرایند.چه تازه کارم وناپخته در این سودا و چه خوشبخت که راه باز است وجاده دراز

باسپاس
ز.م.

Sunday, November 14, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 19

شنبه بیست و دوم آبان ماه

امروز پیش شما بودم،هرکاری کردم به زبانم نچرخید ، که بگویم من وبلاگی دارم و درآن به بهانه یا غیربهانه نامه هایی به شما می نویسم.نوشتن برای من تسکین است،نوشتن برای من یعنی داشتن مخاطب بلقوه و بهتر از سخن نگفتن.

من حرف هایی برای گفتن دارم ومثل شهرزاد قصه گو برای نجات زندگی خودم تلاش می کنم.شاید برای دیگری هم مفید باشد، اما ضرورتی است درونی برای حیات.حقیقت این است که من دارم خوب وبهتر می شوم، اما واقعیت این است که من ازخوب شدن می ترسم.انگار نمی دانم با وضعیت خوب چه طور باید زندگی کرد!

همه چیز گواه است که من به سمت وسوی خوبی قدم برمی دارم اما خودم نمی خواهم این دنیای جدید را بپذیرم.هنوز می خواهم آویزان باشم،ناله بزنم و ادای کودکان ناتوان رادربیاورم، درحالی که امروز به پشتم دستی زدید و گفتید همین راه را بگیر وبرو...
نمی دانم عکسی را که به شما دادم بادقت دیدید یا نه؟ آیا آن کبوتر تنها در گوشه ی کادر توجه شما رابه خود جلب کرد یا نه؟ آیا هیچ از هنر سررشته دارید؟

امروز بعد از مطب به سراغ گالری آریا رفتم.سی دی جدید را به آن ها دادم وامیدوارم که آنها به من وقت نمایشگاه بدهند. بیش از هرزمان دیگری دلم می خواهد که عکس هایم را به نمایش دربیاورم.می خواهم که دیده شوم.می خواهم که کسانی افکار مرا بخوانند، حتماً کسانی یافت خواهند شد که با من آشنا باشند ووقتی عکس های مرا دیدند بگوند، این خودش است،همان حس آشنایی که همیشه با ما بود،اکنون چه خوب بیان شده است.

امیدوارم آرزوهایم بارور شوند

باسپاس
ز.م

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 18



جمعه بیست ویکم آبان

نیاز دارم که بنویسم،نوشتن تسکینی است برای مواقعی که کمتربه خودم می رسم.عصبانی،خسته وسردرگم هستم.بیش ازهرموقع دیگری خودرا تنها حس می کنم.از این که این قدر کم برای خودم ارزش قائل می شوم،عصبانی هستم.باخودم فکرمی کنم،چه طور می شود،کسانی این قدرخودخواه وکسانی دیگر، این قدردیگرخواه باشند،چه طور می شود که کسی اصلا خودی برای خودش قائل نشود وهمه ی وجودش نظردیگران ، ناراحت نشدن دیگران، خوشحال شدن دیگران،زهرماردیگران وازاین دست باشد؟چه طور خودم یادگرفته ام خودم را سرکوب وسانسور کنم،چه طور چیزی برای خودم نخواهم، چه طورعصبانی نشوم و همیشه برای دیگران لبخند بزنم و گریه ها و غصه هایم رابرای خودم پنهان کنم.اَه که خسته شده ام از بی خودی خودم.

دلم می خواهد به عالم وآدم بدوبیراه بگویم...

فردا با شما وقت ملاقات دارم.نمی توانم طبقه بندی شده فکرکنم. نمی توانم بگویم که چه وچه طور.نمی دانم چه می خواهم.گردش روزوشب ادبم کردده است.دست به سینه نشسته ام،هیچ قصد شورش ندارم،کار بدی انجام نمی دهم اما نمی دانم به سوی کجا باید ادامه ی مسیر بدهم.باید عکس بگیرم یا بنویسم؟ باید ترجمه کنم یا برای کارشناسی ارشد بخوانم؟ بیشتر به فکر پول درآوردن باشم یا به فکراستقلال یا به فکر یک مسافرت تفریحی؟با به فکر کسی برای فرار از تنهایی؟به فکر تدریس یا درست کردن ترشی یا بافتن ژاکت ناتمام؟یا ورزش کردن؟انگار آرامش از من رخت بربسته است.

کتاب آرزوهای بزرگ را هنوز نگرفته ام؟ کتاب ها خیلی مواقع الهام بخش اند اما من به واقعیت بیشتر احتیاج دارم، دلم می خواهد بدانم کِی کسی دستی به پشتم می زند ومی گویدحالا کاروزندگی ات درست است، همین راه را بگیر وبرو...

تنهایی بیش ازهمه چیز آزارم می دهد،زندگی مخصوص به خودم را می خواهم،حقم را می خواهم اما بلد نیستم .بلد نیستم.کتاب وکاغذ ودوربین لازم اند اما کافی نیستند،من زندگی خودم ،خانه ی خودم،آدم خودم،داستان خودم وقبل از همه خودم را می خواهم.

باسپاس
ز.م

Monday, October 25, 2010

یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 17

جمعه چهاردهم آبان

می دانم که دو هفته ای می شود که چیزی برایتان ننوشته ام.خیلی سرم شلوغ بود ومن وقتی برای خودم نداشتم.امابالاخره ترجمه ی لعنتی این کتابِ"نقاشی دربیست ونه گام" تمام شدوحالا می توانم کمی دراین دنیای مجازی چرخ بخورم!
راستش کمی گیجم نمی دانم دقیقاً باید چه بنویسم، وقتی روی روال هرروزه می نویسی،خودراه بگویدت...اما کمی که سستی می کنی آن وقت است که سوال ها به سراغت خواهند آمد،آن وقت باخودت می گویی کدام راه،کدام مسیر وهرچی که رشته ای پنبه می شود.این روزها یعنی دیروز وامروز به کتاب ها یی فکر می کنم که بعضی را خوانده وبعضی را نخوانده ام.کتاب هایی مثل براداران کارامازوف که سه چهارباری خوانده امش و باز دلم می خواهد یک بار دیگربخوانمش و کتابی مثل آرزوهای بزرگ که فیلم وکارتون اش را دیده ام ولی کتاب اش را نخوانده ام،هروقت به این کتاب فکر می کنم یاد آقای حمیدیان،استاد دانشگاهمان می افتم با آن لبخند زورکی که روی صورتش نمی نشست،مثل بابای هانیکو می شدکه قرار بود برای پیداکردن مستاجر، کمی جدی بودن را کنار بگذارد وبخندد...خیلی وقت هاهم ازاو به کتاب آرزوهای بزرگ می رسم،اوهمیشه برای من مثل آن مردفراری است که خصلت حمایت گری دارد با انبوهی ثروت ،گاهی هم فکرمی کنم خودم شبیه استلا هستم،البته تازگی ها به این نتیجه رسیده ام.حس خوشایندی نیست اما به هرحال خانم هاویشام ها هم هستند وانگارمن هم شبیه آن ها شده ام. باید دل کسی را هم شکانده باشم،اما باورکنیدازقصد نبوده است.

کاش می توانستم مثل داستایوفسکی کتابی در مورد خواهران فلانی با داستانی ایرانی بنویسم،اگر می توانستم حتماٌ زندگی خودم وخواهرهایم را می نوشتم،سرگذشت غریب زندگی ما هم کم از داستان پریشان فئودورداستایوفسکی نیست،اماآن روزها هنوز دکتر روان پزشک اختراع نشده بود ونمی شدبه جای قتل یا باخدا جنگیدن وحضوراورا نفی کردن به دکترروان پزشک سرزد وبرایش دراینترنت نامه نوشت.

امروز نوشته ای از خودم درباره ی ایوان کارمازوف خواندم، نوشته بودم که او را دوست داشتم،کاملاً فراموش کرده بودم که روزی چنین حسی به این شخصیت داشتم، راستی بر سر ایوان چه آمد؟ دادگاه به مرگ پدر محکومش کرد یا نکرد؟آلیوشا ،پدرزوسیما ودیمیتری را خوب به یاد دارم،اما عجیب اینجاست، شخصیتی را که دوست داشتم اصلاً به یاد نمی آورم.گاهی از خودم وحشت می کنم،انگار که دقیقاًکثل جادوگری،عزیزترین چیزهای زندگی ام رادربرابر چشمم محو می کنم ودرعوض کسانی را که برایم اهمیتی ندارند دربرابر چشمم نگاه می دارم.هم می دانم وهم نمی دانم که چرا این گونه می شود،گمانم ازترس است.ترس از دست دادن و ترس آسیب دیدن،وقتی خودم را بی دفاع وازپیش خودرا شکست خورده می بینم،تنها حربه ام این است که چشم هایم رابه روی واقعیت ببندم وهمه چیز را فراموش کنم.هیچ وقت تا به امروز این چنین واضح خودم را نخوانده بودم.آیا از دل این زندگی سالخورده وتاریکی که درپیش گرفته ام، ممکن است روزی جوانه های آرزو سربزند؟ حتماً باید آرزوهای بزرگ رابگیرم وبخوانم

راستی نامه 16 را هم گذاشتم ولی نمی دونم چرا قبل ازنامه ی 13 رفته !!!
باسپاس
ز.م