Saturday, December 1, 2012
اواخر یک روز گرم تیرماه
Wednesday, February 8, 2012
شنا در یک شب زمستانی
از اتوبوس پیاده می شوم، باید از یک خیابان باریک وتاریک عبور کنم تا به باشگاه برسم. آسمان همچنان صاف و سورمه ای خوشرنگ است، درخت ها لخت لخت اند و شاخه هایشان زیر نور نارنجی چراغ های خیابان برق می زنند، همه چیز تمیز است و نافذ. همچنان نگران برگشتن و سرما هستم. ازآن خیابان تاریک می گذرم و بعد میدانگاهی را پشت سرمی گذارم، وارد کوچه باشگاه می شوم و بعد وارد باشگاه. باید با تاساعت 30/7 صبر کنم تا سانس آخر شروع شود. فکر نمی کنم به جز من کسی باشد که بخواهد بعد از تمام شدن استخر خودش و بدون وسیله به خانه برود. ساعت 30/7 می شود. می روم داخل، لباس هایم را می کنم و داخل صندوق شماره 58 می گذارم. دوش می گیرم، پایم را داخل کلر می کنم و وارد استخر می شوم. آب به شکل ملایمی گرم است. از داخل کم عمق راهم را به سوی عمیق کج می کنم و یکهو سبک روی آب شناور می شوم، آرام شنا می کنم، شنایی که به هیچ شنایی شباهت ندارد. دست وپا زدن آرامی است که کمی مرا به جلو می برد. استخر کوچک است و آدم ها کم اند. یادم است که سال گذشته یک وقتی همین موقع های سال به استخر آمده بودم و تنها شناگر آن بودم. مثل همیشه از بلندگوها، آهنگ پخش می شود. به شکل عجیبی فقط شنا می کنم و برای اولین بار درعمرم خسته نمی شوم. همیشه زود دست وپایم می گیرد اما این بار اصلا چیزی حس نمی کنم. ازاین سو به آن سو، کرال سینه، کرال پشت، قورباغه، دست وپا می زنم ودرآب غوطه می خورم، برایم لذت بخش است، شاید به یاد زمانی می افتم که درون شکم مادرم بودم، همان جایی که مرا وارد دنیا کرد.
باآب فاصله ای ندارم. کاملا درون آن می روم، نرم وسیال و تجربه ای تازه را پشت سرمی گذارم، نرم وسیال. انگار برای اولین بار است که آب را تجربه می کنم. زندگی درون مایع بی رنگ دریک استخر آبی آسمانی. به نظرم از راه رفتن خیلی بهتر است. مثل ماهی ، با آب صمیمی ام. حتم دارم یک ماده شیمیایی درون مغزم زیاد یا کم شده است. یکریزشنا می کنم، تنها چند بار وارد کم عمق می شوم وراه می روم، کاری که می گویند برای ستون فقرات خوب است. حالا همه چراغ ها هاله ای هفت رنگ دارند که از نیلی پررنگ شروع وبه قرمزتمام می شود. ساعت 5/8 است. اگرچه هیچ دلم نمی خواهد اما باید یواش یواش بیرون بیایم. به سرم می زند که برای خشک شدن بروم سونای خشک. دوش می گیرم وهمین کار را انجام می دهم. هیچ کس داخل سونا نیست. روی نیمکت بالایی وچوبی آن می نشینم و از پنجره استخر را نگاه می کنم. با دیدن هاله چراغ ها سرگرم می شوم. یک ساعت شنی کوچک که هر 15 دقیقه را نشان می دهد، توجهم را جلب می کند. می چرخانم اش. شن ها آرام آرام پایین می ریزند. بوی اکالیپتوس می آید و گرمای 72 درجه تا مغز استخوانم نفوذ می کند. آب قطره قطره از سرو بدنم می چکد و من آرام آرام خشک می شوم. ساعت شنی، تمام شن های اش را ریخته است. ساعت یک ربع به نه است. از سونا بیرون می آیم و به سوی رختکن می روم. به چراغ ها خیره می شوم، اما دیگر هاله ای وجود ندارد. سرم را تاجایی که می شود با سشوار خشک می کنم. وسرفرصت لباس هایم را می پوشم. زیر شال ام، کلاه می گذارم وتا روی ابروهایم می کشم. کلید را می دهم، کفش هایم را می پوشم وبا ترس وارد کوچه می شوم. هوا همچنان نافذ وتمیز است. ساعت 9 شب است و خیابان ها خلوت اند.آماده ام تا سرما به تنم نفوذ کند. تند تند، راه می روم. اما سردم نمی شود. حتی می توانم بگویم از موقع آمدن، کمتر سردم است. دمای هوا زیرصفر است، گوشه گوشهء خیابان، آب ها یخ زده اند و من ازترس های خودم خنده ام می گیرد...
Monday, December 19, 2011
بعد چند
بعد چند کوه
بعد چند مرگ ،
به تو خواهم رسید
از عبور سالیانهء ماه ها
از پس خزانهاو بادها
عمری رفته اگر
بازخواهدآمد
برهمان خواهش نخست
ومن هنوز
باسایهء خیال
وبرآستان درگهت
رقصنده ام هنوز
یادداشت های یک شورشی آرام به روانپزشکاش
بخش پایانی
شنبه 7 آبان 1390
ازمن اثری ز سعی ساقی مانده است وزصحبت خلق بی وفایی مانده است
ازبادهء دوشین قدحی بیش نماند ازعمرندانم که چه باقی مانده است
و روزگاربرروال سابق خود می گردد، همچنان همیشه، بی هیچ تردیدی. آسمان امروز سیر دل بارید وبارید وبارید. من امروز باردیگر برای دیدار کتاب و کتابخانه شال و کلاه کردم. بازبرای روزهای سردآماده شدهام. سنگفرش های پیاده رو و سیلاب های کوچک رانظاره می کنم. جنوب شهر حتماً سیل آمده است. روزنامهء همشهری مثل همیشه جلوی درسوپرمارکت ها وجود دارد وخودش را به نفهمی می زند و تیتر یک آن این است:«باران تهران را غافلگیر کرد». روی پل عابربزرگراه همت می ایستم تا یکی ازاتوبوسهای صورتی رنگ جدید خود را بنمایاند، ماشین ها از زیرپایم به سرعت و باشتاب می گذرند، دلم می خواست یک دوربین فیلم برداری داشتم تا دراین روز سیلآسا ازاین فضای عجیب تصویرمی گرفتم، تصویری از جناب برنزی سردار جنگل که با تفنگاش در زیر باران ایستاده وبه بزرگراه همت خیره شده است ، حقیقتاً سردارجنگل است ، جنگلی که امروز ساکت تر ازهمیشه می نماید.دو نفرپایین پل عابرمنتظر اتوبوس ایستادهاند، بلاخره اتوبوس میآید، سواراتوبوس میشوم، جا برای نشستن هست، نمی دانم چراحس این روزبارانی مرا به یاد روزهای دبستان میاندازد. ازپس شیشهء بخار گرفتهء اتوبوس به بیرون نگاه میکنم وفکرمیکنم که اگرتنها یک ساعت ازعمرم باقی مانده باشد، خوشا آنکه آنرا دریک روز بارانی سپری شده باشد. بعد اتوبوس آرام آرام راه میافتد با تأنی خاصی راه رود وما رابه مقصد می رساند. من بعد از یک پیادهروی پنج دقیقهای به کتابخانه می رسم. نگهبان به من اجازه نمی دهد کتاب را با خود داخل ببرم ، بعد از کلی سرو کله زدن با کارمند و معاون و رئیس به من اجازه می دهند فقط همین امروز کتاب را به خودم داخل بیاورم. دیگر کتابخانه مثل روزهای پیشین صمیمی به نظر نمی رسد، دلم می گیرد. این قدر سختگیری برای کتاب؟ من به زرّادخانه که وارد نشده ام. مدیر کتابخانه با لحن دوستانه ای به من توضیح می دهد که برای جلوگیری از سرقت کتابهای داخل کتابخانه این کار را انجام می دهند ومی گوید درحال نصب سیستم ضد سرقت جدیدی برای نشان دادن خروج کتاب از کتابخانه هستند. همه چیز به شکل مسخرهای امنیتی می شود.همه به هم به دیدهء تردید می نگرند وانگارمنتطرند تا مچ همدیگررا بگیرند، نمی دانم آیا می توان خارج ازکتابها ودایره المعارفها بازازاعتماد سراغی گرفت یا نه؟
به هررو ساعت ها از پس هم می گذرند، من و کتاب و دایره المعارفها درحالی اوقاتمان را باهم می گذرانیم که بچه گربه ای دائماً درحیاط کتابخانه ناله می کند،
چراغها را خاموش می کنند که یعنی وقت تمام است. بازشال وکلاه می کنم وباز ایستگاه اتوبوس و صفی که برخلاف انتظار کوتاه است.باران بندآمده است همه چیزتمیز ودرخشان است، چراغهای تزئینی وسط بزرگراه سعی دارند ادای آتش بازی را دربیاورند،لامپ های زردو سبز و قرمز کوچک از نقطهای مرکزی به سوی بیرون تکثیر می شوند. سوار می شوم روی صندلی جلویی می نشینم تا وقت پیاده شدن راحت ترباشم. کتاب «احساس تنهایی و توتالیتاریسم» را از کیفم بیرون می آورم، دوسالی می شود که این کتاب را خریدهام اما تازه شروع به خواندن آن کردهام. کتابم نم دارد چون که کیفم هنوز خیس است. فصل دوم بر عوامل موثر برتجربهء احساس تنهایی تأکید دارد. یک خانم چادری قوی هیکل وارد اتوبوس می شود، درست کنار من می نشیند. باکلاس تراز یک زن خانهدار معمولی ایست. کمی جابجا می شوم. او نیزبعد ازاین که کمی جابجا شد، موبایلاش را از توی کیفاش بیرون می آورد و با آن ورمی رود و بعد می دهد به دست من ومی گوید:«میشه برام بخونیاش». یک نگاه کلی به متن اس ام اس آن می اندازم و با ناراضایتی برایاش می خوانم:«اگر روز اول ماه ذی القعده روز شنبه باشد، از این شنبه تا شنبهء بعد که جمعاً هشت روز می شود، روزی هفتاد مرتبه سورهء حمد را بخوانید، حاجت شما برآورده می شود، به ندرت این تقارن روی می دهد آنرا از دست ندهید، التماس دعا». زن برویم لبخند می زند و می گوید چون برایم مهم بود گفتم شما هم بخوانید. عصبانی نگاهش می کنم ومی گویم «من به این کارها اعتقاد ندارم، اگر از خدا چیزی بخواهم مستقیماً از خودش می خواهم واز این اوراد اتوماتیک وار خوشم نمی آید»، حس می کنم جریان خون به صورتم می دود. سعی می کنم برخلاف همیشه به یک جدال لفظی وارد شوم. زن نیز که انتظارچنین برخوردی نداشت، برآشفته می شود. با هم بحث می کنیم، به صورت هم نگاه نمی کنیم وهمزمان باهم حرف می زنیم، یک آقا وخانم مسن برمی گردند ما را نگاه می کنند. او می گوید علم روانشناسی هم برپایهء تلقین وتکراراست، می گوید این یک بحث علمی ثابت شده است وشما باید به نظر علماوعقلا احترام بگذارید.من می گویم با روانشناسان سروکار بسیار داشته ام و هیچ کدام از تلقین صحبت نکرده اند. کمابیش به هم توهین می کنیم. من هم به او می گویم کمی فکرکنید، اینها خرافات است. بااینکه سعی میکنم به او بفهمانم که می خواهم بدون تعصب اظهارنظرکنم، بحث بی سرانجام است. اما درنهایت هردو آرام ترمی شویم. او می گوید به جای قرص اعصاب ذکر می گوید و من هم کمی با او همراهی می کنم وبعد هردو ساکت می شویم. او به ذکرهایاش ادامه می دهد ومن ادامهء کتابم را می خوانم. به نظرنمیآید درتصمیم هیچ کدام ازما خللی ایجاد شده باشد. ناخودآگاه یاد جدایی نادر ازسیمین می افتم.
«احساس تنهایی درمیان کسانی که ازدواج نکردهاند یا عاشقانه به هم نرسیدهاند، شایع تر است»، «نمرهء احساس تنهایی درمیان جوان ترها برخلاف پاسخ گویان کهن سال عمیق تراست»، « شواهدی برانتقال احساس تنهایی از نسلی به نسل دیگر وجود دارد. دربعضی موارد ممکن است این قبیل مراحل انتقالی به پایه ای ژنتیک که هنوز کشف نشده است، مربوط باشد.»تا سَر احساس تنهایی و عوامل اجتماعی که می رسم، کتاب را می بندم. زن چادری خداحافظی می کند وپیاده می شود، ومن برای پیاده شدن درایستگاه بعدآماده می شوم. پیاده که می شوم باز از کنار سردار جنگل عبور می کنم که همچنان با تفنگ اش حاضر به یراق ایستاده است. درپیاده رو یک جعبهء شیرینی برای خیرات گذاشته اند، یک شیرینی برمی دارم و می خورم. پسری که دم درساختمانی ایستاده می گوید:«کوفتت بشه، من ام گرسنمه». با دست به جعبهء شیرینی ارجاع می دهم، میگوید:« نه، خودت برو برام بیار»، از برابرش رد می شوم وازاین که به جای فحش، پاسخاش را دادهام در دلم به خودم فحش می دهم. دوبچه گربه جستوخیزکنان از کنارم رد می شوند ومن ادامه می دهم .
یادداشت های یک شورشی آرام را به تاریخ و شما می سپارم. اینک منم و دنیای پیش رو، دنیایی نامهربان که آتشاش برپاست و آدمی را درشعلههای گدازان خود می سوزاند و خاکستر می کند. برای من اما دیگرنه سوختنی درکاراست و نه شعلهای که رنگاش زرد ونارنجی باشد یا آبی. اکنون دیگرنه تب وتابی هست ونه شورشی، تنها خاکستری باقی مانده است از همهء های وهویها. آتش خاموش گشته و جزخاکستری بی وزن چیزی برجای نمانده است. تنها آرزوی نسیمی باقی است وگاهی وسوسهء نوشتن.
باسپاس
ز.م
یادداشت های یک خاکسترنشین 1
[i] One flew over the Cuckoo’s Nest
Monday, September 5, 2011
چیزی شبیه شیدایی
«در زندگی چیزی والاتر، قدرتمندتر، سالمتر و نیک تر ازخاطرهای خوب نیست... اگرکسی تنها یک خاطرهء نیک و مقدس از دوران کودکی داشته باشد، همین خاطره او را نجات می دهد.» ازکتاب برادران کارامازوف
دیماه 1380، کلاس آشنایی با هنرهای معاصر
با وجود رخوتی خاکستری که همیشه دردانشگاه هنر جریان داشت اما گاه بارقه هایی از زیر این خاکستر نمایان می شد، بارقه هایی که میتوانستند سبکبالانه فرد را تا ناکجا برسانند. من دیر به کلاس رسیده بودم، مثل همیشه خطوط تایم لاین بر روی تخته کشیده شده بود. ما تاریخ معاصررا روی تختهء سبز رنگ کلاسمان مرور می کردیم: ازایسم های مختلفِ کوبیسم وفوویسم و اکسپرسیونیسم گرفته تا دنیای پرهیاهوی سینمای چارلی چاپلین، برادران لومیر، آیزنشتاین، فریتس لانگ و هیچکاک دردفترهایمان یادداشت می شدند و همزمان هنرو ادبیات معاصرخودمان را بر روی خطی دیگربا آنها مطابقت می دادیم. اما آن روز ورای همهء این اطلاعاتی که جابجا میشد، چیز دیگری درجریان بود، چیزی شبیه به شیدایی. وقتی سرجایم نشستم آقای حمیدیان داشت شعر مولوی می خواند:
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کَر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدناش
نمی دانم این را برای چه گفت. ونمی دانم جریان کلاس چگونه میگذشت، در ردیف آخر تنها نشسته بودم و پنجره های بلند کلاس فضای بیرون را نشان می دادند، جایی که همیشه نیم نگاه آقای حمیدیان به آنجا بود. آن روز گویی ازهمیشه بی تکلف تر بود و درآهنگ صدایاش تغییری، ازآنچه از پنجره می دید با ما حرف زد، از کلاغی که ذخیره ای فراهم می کرد. من با دفتری باز به آخرین جلسهء کلاسی فکر میکردم که باید با سهراب کُشی به پایان می رسید و بازی حقیقت وواقعیت را نمایان می کرد. روز عجیبی بود.
نمی دانم برق کی رفت اما جو کلاس تغییری نکرد. هنوز به غروب آفتاب مانده بود و روشنایی آنقدر بود که تخته قابل خواند باشد. با فقدان نور الکتریسته خودم را درنور غروب زمستانی غوطه ور یافتم . حس رخوت و تعجب با هم درمیآمیخت. و کلاس ادامه مییافت؛ دادائیسم مکتب اعتراض بود و سورئالیسم فرزند آن، دادائیسم در زوریخ پایه گذاری شده بود و شعرایی مانند آندره برتون و پل والری و... به لحاظ نظری درشکل گیری آن نقش داشتند، هوا رو به تاریکی می رفت، مارسل دوشان ودالی و مگریت هم بودند اما چه کسی به آنها اهمیت میداد، هوا متغیر بود و واقعیت امری بودکه واقع می شود و حقیقت صدق گزارهء واقعیت و بعد پای روایت به میان کشیده شد. اما ما تاریخ خودمان را داشتیم، واقعیت وحقیقت خودمان را، استاد وکلاسی مخصوص به خودمان راکه به لحاظ شیدایی هیچ چیزی به پای آن نمیرسید.
از بیرون صدای موسیقی میآمد، از کلاس بیرون رفتم، کسی در تاریکی راهرو نشسته بود وسه تار می نواخت و باآن می خواند:
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره
نور اندکی ازپنجره اتاق مالی بر روی سنگ های صیقلی کف راهرو افتاده بود بااین حال ازاو هیچ چیزی دیده نمی شد، شبحی گنگ بود که سازش گاه آرام می گرفت وگاه ازنو شروع می کرد و نوازنده باز با آن می خواند: دیگه عاشق شدن فایده نداره ... بارقه ها درهمه جا پراکتده میشدند و چه عمرکوتاهی داشتند، نوازنده و ساز به زودی درتاریکی باهم رفتند. ومن مانده درتعلیقی گنگ به کلاس برگشتم، آقای حمیدیان هم ازتعلیق، از پایان نامعلوم بعضی آثار هنری سخن می گفت. سرجای خودم نشستم. کلاس به نسبت راهرو روشن تر بود اما خیلی تاریک تر ازقبل، دیگر نه می شد چیزی رو تخته نوشت ونه می شد آنرا خواند. با خودم به جنونی که همه را سرکلاس نشانده بود فکر میکردم، آقای حمیدیان حجم خاکستری تیرهای بود با بارقه هایی نامرئی. هوا تقریباً شب بود، آسمان رنگ باخته تن شب می سپرد، چراغی درساختمانی در دورترها روشن بود و سایه های بیرمقی بر سقف و دیوار کلاس افتاده بود. به لحن داستان گویانه اش گوش می دادم، لحنی که آرامشاش گاه مرا عصبی می کرد. درتاریکی تقریباً مطلق، او کاپشناش را به تن و پوشه اش را به دست گرفت و به بحث بر سر واقعیت و حقیقت همچنان ادامه داد. بالاخره کسی چراغ قوه به دست برای بیرون کردن ما آمد و راهرو را برای ما روشن کرد، وارد حیاط دانشکده که شدیم برق آمد، انگار ساعت دوازده بار نواحته و بارقه ها پایان یافته بود. او درمیان بچه ها خندید، جُک گفت ومثل همیشه در قالب آدمی معقول وآرام سوار ماشیناش شد ورفت.
Monday, March 21, 2011
عیدانه
این بوی توست
بهار نیامده
این شکوفهء توست
برتن درختان
نمی دانستم چنین بی شکلی
چنین بی رنگ
خوش نشسته ای
چون چشمه ای
ای بهترازبهار
Friday, February 18, 2011
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 23
بیم ها وامید ها می گذرند، بهمن می گذرد وهمهء روزهای آن نیز. حس می کنم بخشی از یک داستان بلند شده ام. روزها وشب ها بار دراماتیک خاصی دارند. اما مثل همیشه صدای غازهای همسایه و جیک جیک گنجشک ها می آید، آسمان آبی آبی است باابرهای سپید،این روزها کمتر فکر می کنم وبیشترکارمی کنم، کارآدم رانجات می دهد شایدهم به خاطر قرص هایی باشد که می خورم اگر این طور باشد بازهم خوشحالم. دیگرحالم بد نمی شوداگرهم بشود گذراست، همه چیز می گذرد مثل حرکت ابرها ی کملوس سفید.
دیشب کتاب استخوان خوک ودست های جزامی را خواندم و به هیچ وچیز و هیچ کس فکر نکردم، آسوده خوابیدم.امروز هم مثل یک کدبانوی واقعی ظرف ها را شستم،خانه را جمع وجورکردم، قرمه سبزی بارگذاشتم، با سیب های مانده در یخچال لواشک درست کردم، به گلدان ها آب دادم و مثل هرروزچند عکسی از پنجرهء خانه گرفتم. به علاوه برای خودم آب پرتقال گرفتم، چای ودایی درست کردم ودرسکوت خانه تظاهرات مردم را ازتلویزیون دیدم، آنها هم مثل ابرها از برابر چشم هایم رد شدند، به دوستان دربندم فکر کردم.
دائم به شما فکر می کنم وباشما حرف می زنم، مخاطبی خیالی که انگار منتظر است تا برای من درمانی باشد، کسی که التیام دادن رابه عنوان شغل برگزیده است، اما من یکی ازچند صد نفری ست که به دیدن شما می آید، شما هرگز به من فکر هم نمی کنید، شاید خاطره ای محوباشم یا به خاطرعکسی که به شما داده ام،چیزی به یادتان مانده باشد، چه اهمیتی دارد،شما هم مثل ابرها می گذرید!
به چهارده سال پیش فکر می کنم که برای اولین بار به مشهد اردهال رفتم، ترکیب ناب منظره های سبزوآبی آسمان و سفیدی ابرهای آنجا راهیچ وقت فراموش نمی کنم، حتا صدای کبوترهای سفید درذهنم حک شده است، آرامشی ابدی گویی برآنجا حکم می راند. اما
باسپاس
ز.م
حتّا اگرشعرم رانخوانی
قلب های ما همواره با هم صمیمی خواهند بود
حتّا اگر دراین دنیا یا آن دنیا هرگز دیگر ترا نبینم
به یاد ما جشنی برپا خواهد شد
ومرابا تو جاودانه خواهند کرد
هیچ می دانستی عشقت مرا به قله های مرتفعی رساند
پرنده ای که درونم بود، آنرا پرواز داد
درکشاکش جنگ ها
وفرود و فراز پرچم ها
مرا به دنیایی دیگر برد
در گستره ای کیهانی
نوای آهنکینی در درونم نواخت
تو درهمه جا پنهان بودی
ومن بی آنکه خود بدانم، می یافتمت
عشقت ایمانم را پس آوَرد
حالا همهء معماهایم پاسخ دارند
حالا همهء گره ها گشوده اند
حالا می دانم هرچه را باید بدانم
حتّا اگر شعرم را نخوانی
حتّا اگر نباشم
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 22
مدت زیادی گذشته و اتفاقات زیادی افتاده است اما چندان قابل عرض نبوده اند. یارانه ها برداشته شده و اولین قبض برقها آمده یا درحال آمدن است، دیروز در فرودگاه مسکو یک بمب انتحاری منفجر شد و حدود سی واندی کشته و صد و سی نفر هم مجروح شدند، کرهء زمین همچنان تب دار درمدار خود می گردد و هیچ قصد انصراف ندارد. آیا داستان های تخیلی به تحقق خواهند پیوست؟ آیا روزی کرهء
دنیای من اما آرام و دوراز دنیای واقعی درمدار خود می گردد، جهان من درآرامشی دایم به حرکت خود ادامه می دهد ونظاره می کند آنچه را اتفاق می افتد.قمر کوچکی درمیان شش میلیارد قمر دیگر،هریک درمدار خود در گردش.
درچنین دنیایی چگونه می توان شورشی بود، دردنیایی که تنهاصدای پرندگان و رنگ آبی آسمان بااهمیت می شوند وآدم ها با هزاران افکار پیچیده به جای نفرت انگیزبودن ،ترحم برانگیزمی شوندوجهان جایی می شود برای یادگرفتن دل بستن و دل کندن، چشیدن تلخی تنگی دنیاو شیرینی وسعت یافتن دل، درآنجاست که می توان صلح رابرقرارکرد ودیگران راامیدوار.
اگرنمی دانستید بدانید مدتی می شود که این شورشی اسلحه اش را پیش کش کرده است به همان که نامی برآن نیست، به آنکه ازجنس شناخته شده نیست وتسلیم را می طلبد!
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 21
...ام آذر
مدت زیادی است که ننوشته ام، البته برای خودم مدت زیادی محسوب می شود،چون دائم به نوشتن فکرمی کنم اما چیزی نمی نویسم.این روزها حس می کنم که باید برای وقت خودم وزمان هایی که خرج می کنم ارزش بیشتری قائل شوم وبه همین ترتیب هم نوشته هایم نیز باید اسلوبی داشته باشندوهمین طوربیحساب و کتاب ازخزانه خرج نکنم.نمی دانم این مجموعه را ادامه خواهم داد یا نه؟
هیچ نمی دانم شما چه قدر به امورفرهنگی علاقه دارید؟ اما به هرحال من بایدحرف های خودم را بزنم. نه؟ به تازگی دو کتاب خوانده ام که هردو بوی قدمت می دادند،یکی به لحاظ نسل ودیگری به لحاظ قرن.کتاب ساده دل از ولتر،نویسندهء قرن هفده وهجده میلادی را خواندم ودیگر کتاب سالاریها نوشتهء بزرگ علوی.هردو خیلی برایم جذاب بودند.گذشتهء دور خودم را در بزرگ علوی جستجو کردم وگذشتهء دور انسان را درولتر،کتاب باترجمهء محمدقاضی نثری روان وساده داشت واوضاع انسانِ پیش ازانقلاب فرانسه را بدون پیچیدگی ترسیم می کردوطبیعت را به خوبی دربرابر فرهنگ می گذاشت.اما هنوز فرصت اندیشیدن به سالاری ها رانداشته ام،تنها چیزی که می توانم بگویم این است که روان وعامیانه نوشته شده بود، اما عامیانه نبودوآن هم به فرهنگ ونقد آن می پرداخت اما ازچه منظری هنوز دیدگاه این نویسنده برایم روشن نیست.دلم می خواهد که باقی کتاب های این آدم را هم بخوانم.دلم بیش ازهرچیز نوشته های اصیل می خواهد.من کاملاً به این جمله معتقدم که آب راباید ازسرچشمه هابرداشت.خیلی سرم خلوت نیست ولی اگر بتوانم،کمدی الهی یا چیزی شبیه به این دردستورکارم قرارخواهد گرفت،خیلی دلم می خواهد از یونان باستان هم چیزی بخوانم،چیزی مثل اودیسه.
به هرحال دلم جز مهرمهرویان کاغذی، طریقی برنمی گیردوهمچنان درین دریای خوش غوطه می خورم واز جهان پیرِ بی بنیاد فاصله می گیرم، به پستوها سرک می کشم تاگنجینه های نهانی رادورازچشم تنگ دنیادوستان بیابم وخوش باشم ونور ال سی دی ولامپ کم مصرف راتحمل کنم و عمردرین راه سرمایه .
حالا دیگر از آنچه بیش ازهمه مطمئن ام، این است که این نوشته ها تنها برای شما نیست آقای دکتر،من دارم روی پاهای خودم راه می روم وامیدوارم به همین زودی عصاهایم راهم به شماتقدیم کنم.
باسپاس
ز.م
Wednesday, December 22, 2010
دلایل آلودگی هوا
Friday, November 19, 2010
داستان دو شهر
کارلوس فوئنتس در حاشیه ای بر کتاب آئورا می نویسد:
آیا کتابی بی پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده کتاب های دیگر نیست؟ ورقی از کتابی که شاخه ای از شجره پر شکوه تخیل آدمی نباشد؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ وباز، آیا سنت بدون نو شدن، بدون آفرینشی جدید و نورستن قصه ای دیرینه دوام می یابد؟
داستان انتقال میراث های بشری، نه تنها حوزه ادبیات، بلکه تمامی وجوه خلاقیت ها و آفرینش های هنری را در بر می گیرد.تاریخ عکاسی نیز از این داستان مستثنی نیست، داستان هایی از عکاسانی که عکس های دیگری را محافظت کرده وبه سرانجام رسانده اند. یکی از این داستان ها در مورد عکاس جوانی به نام برنیس آبوت (Bernice Abbott) است، عکاس پرتره آمریکایی، جوانی که در دهه بیست به پاریس نقل مکان کرد ودر سال 1925 با یک عکاس خیابانی منزوی باب دوستی گشود، این دوست تازه آشنا، همسایه من ری در مونت پارنس بود. برنیس آبوت به دوستش پیشنهاد کرد تا از چهر اش عکس بگیرد واو پاسخ مثبت داد. آبوت از زوایای مختلف، از تمام رخ ونیم رخ او عکس هایی برداشت وپس از مدتی تصمیم گرفت تا نتیجه کار را به دوستش نشان دهد، اما در آن مدت کوتاه او دریافت که سوژه اش دیگر در قید حیات نیست.
آرشیو این عکاس خیابانی نزد شخصی به نام آندره کالمو باقی مانده بود، کسی که 2000 عکس او را بیدرنگ به ارزانی به فروش رسانده بود ودر نتیجه آبوت تصمیم گرفت تا باقی عکس ها بخرد. در پائیز 1928 او رسیدی از 1500 نگاتیو شیشه ای وحدود 8000 عکس را دریافت کرد و در سال بعد زمانی که به نیویورک باز می گشت، آن آرشیو را با خود برد.40 سال بعد موزه هنر های مدرن(MOMA) ، این آرشیو را خریداری وبدین ترتیب آثار اوژن آتژه(Eugene Atget)، یکی از بزرگترین عکاسان تاریخ نجات یافت.
آبوت زن ثروتمندی نبود وهمواره برای گذران زندگی اش در نبرد بود. او برای نگهداری آرشیو آتژه مجبور شد تا بخشی از آن را به یک گالری دار بفروشد. با وجود همه این ها او این آرشیو را نگهداری و به سامان کرد وتصاویر را منتشر ساخت. با گذشت زمان عکس های آتژه که امکان داشت هیچ گاه در دنیای هنر مطرح نگردند، ارزش فراوان یافت. در این زمان آبوت در دهه هفتاد زندگانی خود بود وبخش اعظم شهرت خود را مدیون عکس هایی بود که تحت تاثیر پروژه عظیم آتژه، اما به شیوه ای دیگر تولید کرده بود، مستند سازی بخش هایی از نیویورک که در کتابی با عنوان«تغییر نیویورک» به چاپ رسیده بود، عکس های این پروژه سرشار از خوش بینی بود، عکس هایی متعلق به دوره ای پس از رکود اقتصادی آمریکا.عکس هایی از آسمان خراش ها، ماشین ها، جاده ها وپل های جدید وشغل های جدید حتی برای هنرمندان. بیشتر عکس های آبوت میان سال های 1935 تا 1939 گرفته شده اند، زمانی که او بودجه ای مالی از موسسه فدرال پروژه هنری(FAP) دریافت کرد، پروژه ای که در واقع بازوی خلاق معاملات جدید روزولت به شمار می رفت. این در حالی بود که عکس های اتژه متعلق به بخش های قدیمی پاریس بود، همان پاریسی که در حال پاکسازی برای ساختن شهری جدید بود. او از مکان هایی عکس می گرفت که دوست می داشت و سدر حال نابودی بود. نگاه آتژه به پاریس سرشار از عشق بود و تمام سویه های متفاوت این شهر را با دیدی عکاسانه و موشکافانه به تصویر می کشید، خیابان های خالی، ویترین های مغازه ها، مردم معمولی شهر، پارک ها وتندیس ها وعلی رغم کمبود چهره در تصاویر، حضور انسانی عمیق وجاودانه ای را در خود داشت. تمرکزاصلی او بر روی پاریس قرون وسطایی ونواحی محلی آن بود.عکس های او از پاریس اشیاء را دور هم جمع می کرد، مغازه ها، درها، ساختمانها و خرده ریزه های یک شهر، یک شهر زیر خطر نو شدن. او در جستجوی جمع کردن مدارک وشواهد بود وروی قدرت تصویر برای نگه داشتن اتمسفر وتمامیت صحنه شهری از دست رفته پافشاری می کرد.
در میان هزاران عکسی که آتژه برداشته است، عکس هایی هستند که از ثبت صرف موضوع فراتر می روند وبه دیدگاهی غنایی نزدیک می شوند. او توانست کیفیتی انسانی را در جایی خالی از حضور انسان پیدا کند. آتژه بیش از هرکس دیگری حس وآهنگ خاص پاریس رابه بیننده های تصویرش القاء می کرد. عکس های او اشعاری بدون کلام ونمایشگر علاقه او به پاریس بود.
در حالی که تغییرات نیویورک به طور جاه طلبانه عظیم وبه لحاظ فیزیکی خطرناک بودند. آبوت به رابطه ای خوب میان برنامه ریزی وسازمان دهی احتیاج داشت، این که چگونه موقعیت برتر را پیدا کند، چگونه به ساختمان های در حال ساخت دسترسی یابد، چگونه یک دوربین قطع متوسط را حمل وچندین ده طبقه بالا ببرد. همه این ها برای نشان دادن لایه های فشرده ومجاورت ساختمان ها در کنار یکدیگرلازم بود، برای نمایش تفاوت دو زمان. تفاوت ساختمان های مرتفع وبلوک های قدیمی موقر وکم ارتفاع با پنجره هایی که سخاوتمندانه وسیع بودند، نرده ها، پله های چوبی، سنگفرش های جلوی درها ودر عین حال آسمان خراش هایی که می خواستند از پشت سر آنها قدعلم کنند، با پنجره هایی باریک و کوچک که به سرعت در دو ردیف تکرار می شدند وبی نظم بودند، بعضی پنجره ها باز وبعضی دیگر بسته، بعضی روشن وبعضی خاموش. یکی از مشهورترین عکس های آبوت آن قدر معروف شد که به عنوان کارت پستال در مغازه ها به فروش می رفت. او شهر را از میان بافت ساخت و سازها عکاسی کرد، از میان تیر آهن های مرتفع، از میان بلوک های فونداسیون، در کوچه پس کوچه های باریک منهتن، از فاصله های باریک میان ساختمان های مرتفع که مثل قیفی نگاه بیننده را به سوی بالا متوجه می کرد.
اما آبوت سرخوش از شهر بود، شهر حرکتی رو به بالا داشت ولی این بدین معنا نبود که شهر فقرش را پنهان می کرد. او نیز در سایر مناطق فقیر نشین همچون بروکلین، هارلم و بوری عکاسی کرد، او زمانی یک زن سیاه پوست را یافت که دو فرزند به همراه داشت، منزوی بر گوشه ای از زمین لم یزرع، انگار که بمبی اتمی زندگانی انها را ویران کرده بود. او خود می گوید:« وقتی دوربین به دست گرفتم، هیچ کس به من توجهی نداشت.» او از فقر نیز غافل نبود و همواره پرداختن به آن را دشوار می یافت. اما قادر بود تا مثل یک بت من از ارتفاعی بالا به شهر نگاه کند وآنچه او می دید شروع نیویورک بود، تراکم تبلیغات و نشانه های نئونی، ماشین ها وپمپ بنزین هاو... با این وجود او نیز همچون آتژه عکس هایی دارد از همسایه هایش و مطالعات اولیه او از نیویورک کم ارتفاع، جزئیات دوست داشتنی از ساختمان ها ومغازه ها و خاطره هایی را آشکار می کند که او نیز دوست می داشت وبه ناچار پشت سر می گذاشت.
وبه این ترتیب داستان شهرها انتقال می یابند، داستان هایی از شهر هایی که گذران سال ها از آن ها خاطره می سازد اما برای ما ساکنان دیگر سوی این کره خاک، فقدان ثبت تصویری این خاطرات به وضوح آشکار است. کاش میراث تصویری ما را نیز غنایی به وسعت ادبیاتمان بود.
Wednesday, November 17, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 20
سه شنبه بیست وپنجم آبان
بادخزان وزان و چهره ی گل نهان شده است، اما هنوزبرگ ها بردرختان با قی مانده اند، چند روز دیگر کافی است تا این برگ ها هم ازدرختان فرو بیفتند.دیروز سری به نمایشگاه کتاب دانشگاهی زدم، خلوت بود و کوچک بود وخوب . تنها دریغ را زنده می کرد که چه علم وادب بی خریدار شده است. درغرفه های ادبیات وزبانشناسی می چرخیدم و به خود افتخار می کردم انگار که صاحب گنج بزرگی شده ام و از سوی دیگر احساس خَردی می کردم دراین دریای گسترده؛ دریای گسترده ای که غربیان دَرها و گنجینه هایش را به ما نشان می دهند،تازه آن هم دراین نمایشگاه کوچک وبی رونق.ثبت نام در رشته ی زبانشناسی کارشناسی ارشد به من حسی از شکوه می بخشد وحسی به من می دهد که مانند تعلق داشتن به سلسله ی خاندانی سلطنتی وپرارج است.واژه ها برایم معنای تازه ای می یابند و پارسی آوای تازه ای درگوشم می افکند. خوشا عشق بازی با این مخلوق زیبا.
دیروز گذشت وامروز نیز.به روزهای می اندیشم که عیدها برایم شکوهی دیگر داشت، روزهایی که مثنوی می خواندم:
خویش قربان می کنیم اندرپی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب وزیبا می کشد
دشمن خویشیم ویارآن که مارا می کشد غرق دریاییم وماراموج دریا می کشد
روزهایی که حافظ ومولوی می خواندم وفکر می کردم چقدر خوب آن ها می فهمم.روزهایی که خدا و عشق برایم معنایی دیگر داشتند وزندگی در پرتو آنها نورانی بود.دلم برای خواندن غزل های سعدی تنگ شده است:
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز توگفتم همه برسرزبانندوتو در میان جانی
سعدی چه زیبا عاشقی می کرده است،آدم را به هوس می اندازد.راستی بر ملت شعر وادب ویاروباده چه آمد؟عندلیبان راچه شد؟
این روزها خیلی آواز می خوانم. شعرهایی که دربچگی از حفظ بودم را درخیابان به صدای بلند می خوانم وهیچ اهمیت نمی دهم که دیگران با تعجب به من نگاه کنند.هوا اگرچه آلوده است و کمتر می شوددل به طبیعت سپرد اما چیزی دردرونم است که می خواهد بیرون بیاید،آواز می خوانم تا رها شوم.گوش شیطان کر، خیلی وقت است که از غصه خبری نیست:
باده غمگینان خورندومازمی خوش دل تریم روبه محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون غم برماحلال و خون مابرغم حرام هرغمی کوگِردما گردید شددرخون خویش
آه که چه سبکبال،بی هراس و رها ازقید دنیا بوده است این محمد جلال الدین ما.وچه شیرین این سعدی و چه پیچیده وشیوا این شمس الدین محمد، حیف که ازعطارو جامی ورودکی ونظامی و...کم می دانم وبسیاری دیگر که عمر دراین راه گذاشتند تا گوهرنظم ونثز پارسی را بپیرایند.چه تازه کارم وناپخته در این سودا و چه خوشبخت که راه باز است وجاده دراز
باسپاس
ز.م.
Sunday, November 14, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 19
امروز پیش شما بودم،هرکاری کردم به زبانم نچرخید ، که بگویم من وبلاگی دارم و درآن به بهانه یا غیربهانه نامه هایی به شما می نویسم.نوشتن برای من تسکین است،نوشتن برای من یعنی داشتن مخاطب بلقوه و بهتر از سخن نگفتن.
من حرف هایی برای گفتن دارم ومثل شهرزاد قصه گو برای نجات زندگی خودم تلاش می کنم.شاید برای دیگری هم مفید باشد، اما ضرورتی است درونی برای حیات.حقیقت این است که من دارم خوب وبهتر می شوم، اما واقعیت این است که من ازخوب شدن می ترسم.انگار نمی دانم با وضعیت خوب چه طور باید زندگی کرد!
همه چیز گواه است که من به سمت وسوی خوبی قدم برمی دارم اما خودم نمی خواهم این دنیای جدید را بپذیرم.هنوز می خواهم آویزان باشم،ناله بزنم و ادای کودکان ناتوان رادربیاورم، درحالی که امروز به پشتم دستی زدید و گفتید همین راه را بگیر وبرو...
نمی دانم عکسی را که به شما دادم بادقت دیدید یا نه؟ آیا آن کبوتر تنها در گوشه ی کادر توجه شما رابه خود جلب کرد یا نه؟ آیا هیچ از هنر سررشته دارید؟
امروز بعد از مطب به سراغ گالری آریا رفتم.سی دی جدید را به آن ها دادم وامیدوارم که آنها به من وقت نمایشگاه بدهند. بیش از هرزمان دیگری دلم می خواهد که عکس هایم را به نمایش دربیاورم.می خواهم که دیده شوم.می خواهم که کسانی افکار مرا بخوانند، حتماً کسانی یافت خواهند شد که با من آشنا باشند ووقتی عکس های مرا دیدند بگوند، این خودش است،همان حس آشنایی که همیشه با ما بود،اکنون چه خوب بیان شده است.
امیدوارم آرزوهایم بارور شوند
باسپاس
ز.م
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 18
جمعه بیست ویکم آبان
نیاز دارم که بنویسم،نوشتن تسکینی است برای مواقعی که کمتربه خودم می رسم.عصبانی،خسته وسردرگم هستم.بیش ازهرموقع دیگری خودرا تنها حس می کنم.از این که این قدر کم برای خودم ارزش قائل می شوم،عصبانی هستم.باخودم فکرمی کنم،چه طور می شود،کسانی این قدرخودخواه وکسانی دیگر، این قدردیگرخواه باشند،چه طور می شود که کسی اصلا خودی برای خودش قائل نشود وهمه ی وجودش نظردیگران ، ناراحت نشدن دیگران، خوشحال شدن دیگران،زهرماردیگران وازاین دست باشد؟چه طور خودم یادگرفته ام خودم را سرکوب وسانسور کنم،چه طور چیزی برای خودم نخواهم، چه طورعصبانی نشوم و همیشه برای دیگران لبخند بزنم و گریه ها و غصه هایم رابرای خودم پنهان کنم.اَه که خسته شده ام از بی خودی خودم.
دلم می خواهد به عالم وآدم بدوبیراه بگویم...
فردا با شما وقت ملاقات دارم.نمی توانم طبقه بندی شده فکرکنم. نمی توانم بگویم که چه وچه طور.نمی دانم چه می خواهم.گردش روزوشب ادبم کردده است.دست به سینه نشسته ام،هیچ قصد شورش ندارم،کار بدی انجام نمی دهم اما نمی دانم به سوی کجا باید ادامه ی مسیر بدهم.باید عکس بگیرم یا بنویسم؟ باید ترجمه کنم یا برای کارشناسی ارشد بخوانم؟ بیشتر به فکر پول درآوردن باشم یا به فکراستقلال یا به فکر یک مسافرت تفریحی؟با به فکر کسی برای فرار از تنهایی؟به فکر تدریس یا درست کردن ترشی یا بافتن ژاکت ناتمام؟یا ورزش کردن؟انگار آرامش از من رخت بربسته است.
کتاب آرزوهای بزرگ را هنوز نگرفته ام؟ کتاب ها خیلی مواقع الهام بخش اند اما من به واقعیت بیشتر احتیاج دارم، دلم می خواهد بدانم کِی کسی دستی به پشتم می زند ومی گویدحالا کاروزندگی ات درست است، همین راه را بگیر وبرو...
تنهایی بیش ازهمه چیز آزارم می دهد،زندگی مخصوص به خودم را می خواهم،حقم را می خواهم اما بلد نیستم .بلد نیستم.کتاب وکاغذ ودوربین لازم اند اما کافی نیستند،من زندگی خودم ،خانه ی خودم،آدم خودم،داستان خودم وقبل از همه خودم را می خواهم.
باسپاس
ز.م
Monday, October 25, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 17
می دانم که دو هفته ای می شود که چیزی برایتان ننوشته ام.خیلی سرم شلوغ بود ومن وقتی برای خودم نداشتم.امابالاخره ترجمه ی لعنتی این کتابِ"نقاشی دربیست ونه گام" تمام شدوحالا می توانم کمی دراین دنیای مجازی چرخ بخورم!
راستش کمی گیجم نمی دانم دقیقاً باید چه بنویسم، وقتی روی روال هرروزه می نویسی،خودراه بگویدت...اما کمی که سستی می کنی آن وقت است که سوال ها به سراغت خواهند آمد،آن وقت باخودت می گویی کدام راه،کدام مسیر وهرچی که رشته ای پنبه می شود.این روزها یعنی دیروز وامروز به کتاب ها یی فکر می کنم که بعضی را خوانده وبعضی را نخوانده ام.کتاب هایی مثل براداران کارامازوف که سه چهارباری خوانده امش و باز دلم می خواهد یک بار دیگربخوانمش و کتابی مثل آرزوهای بزرگ که فیلم وکارتون اش را دیده ام ولی کتاب اش را نخوانده ام،هروقت به این کتاب فکر می کنم یاد آقای حمیدیان،استاد دانشگاهمان می افتم با آن لبخند زورکی که روی صورتش نمی نشست،مثل بابای هانیکو می شدکه قرار بود برای پیداکردن مستاجر، کمی جدی بودن را کنار بگذارد وبخندد...خیلی وقت هاهم ازاو به کتاب آرزوهای بزرگ می رسم،اوهمیشه برای من مثل آن مردفراری است که خصلت حمایت گری دارد با انبوهی ثروت ،گاهی هم فکرمی کنم خودم شبیه استلا هستم،البته تازگی ها به این نتیجه رسیده ام.حس خوشایندی نیست اما به هرحال خانم هاویشام ها هم هستند وانگارمن هم شبیه آن ها شده ام. باید دل کسی را هم شکانده باشم،اما باورکنیدازقصد نبوده است.
کاش می توانستم مثل داستایوفسکی کتابی در مورد خواهران فلانی با داستانی ایرانی بنویسم،اگر می توانستم حتماٌ زندگی خودم وخواهرهایم را می نوشتم،سرگذشت غریب زندگی ما هم کم از داستان پریشان فئودورداستایوفسکی نیست،اماآن روزها هنوز دکتر روان پزشک اختراع نشده بود ونمی شدبه جای قتل یا باخدا جنگیدن وحضوراورا نفی کردن به دکترروان پزشک سرزد وبرایش دراینترنت نامه نوشت.
امروز نوشته ای از خودم درباره ی ایوان کارمازوف خواندم، نوشته بودم که او را دوست داشتم،کاملاً فراموش کرده بودم که روزی چنین حسی به این شخصیت داشتم، راستی بر سر ایوان چه آمد؟ دادگاه به مرگ پدر محکومش کرد یا نکرد؟آلیوشا ،پدرزوسیما ودیمیتری را خوب به یاد دارم،اما عجیب اینجاست، شخصیتی را که دوست داشتم اصلاً به یاد نمی آورم.گاهی از خودم وحشت می کنم،انگار که دقیقاًکثل جادوگری،عزیزترین چیزهای زندگی ام رادربرابر چشمم محو می کنم ودرعوض کسانی را که برایم اهمیتی ندارند دربرابر چشمم نگاه می دارم.هم می دانم وهم نمی دانم که چرا این گونه می شود،گمانم ازترس است.ترس از دست دادن و ترس آسیب دیدن،وقتی خودم را بی دفاع وازپیش خودرا شکست خورده می بینم،تنها حربه ام این است که چشم هایم رابه روی واقعیت ببندم وهمه چیز را فراموش کنم.هیچ وقت تا به امروز این چنین واضح خودم را نخوانده بودم.آیا از دل این زندگی سالخورده وتاریکی که درپیش گرفته ام، ممکن است روزی جوانه های آرزو سربزند؟ حتماً باید آرزوهای بزرگ رابگیرم وبخوانم
راستی نامه 16 را هم گذاشتم ولی نمی دونم چرا قبل ازنامه ی 13 رفته !!!
باسپاس
ز.م
Friday, October 22, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش 15
پنج شنبه 29 مهرماه
بعد از مدت ها روزنامه ی شرق خریدم، حسی عجیبی برای دوره کردن گذشته دارم، با آن که هنوزخیلی جوانم اما حس می کنم مثل اوشین شده ام که خاطراتش را مرور می کرد.آیا هنوززندگی اتفاقات تازه ای برای من خواهد داشت یا آن چه باید بشود، شده است؟
به یاد روزی افتادم که همراه دوستم خانم الف، مقاله ای را که نوشته بودیم، پرینت گرفتیم و به سمت دفترروزنامه شرق به راه افتادیم. دوره ی خاتمی تازه تمام شده بود و اوایل دوره ی احمدی نژاد بود. من والف سرگردان بودیم وتازه با جامعه وخشونت هایش روبرو می شدیم. بیست و هفت سالگی را پشت سر می گذاشتیم. سرخوردگی های پس ازدانشگاه ما را با جامعه ای که نمی شناختیم، پیوند می داد. سرگردان در شهرمی چرخیدیم درپی چیزی می گشتیم که خودمان هم دقیقاً نمی دانستیم چیست.با آدم هایی که به ظاهر با هنر، فرهنگ،اندیشه و ادبیات سروکارداشتند، سروکله می زدیم؛اما از سنت های فکری که درپشت این افکار خوابیده بود، بی خبر بودیم. به تدریج جامعه ای را کشف می کردیم که در خود فرورفته بود و هیچ از گذشته اش خبرنمی داد.درهمین احوال اولین نمایشگاه انفرادی ام را درگالری گلستان گذاشتم و با انرژی فراوان به سوی آینده قدم برمی داشتم. اما دریغ که اژدهای جامعه ی درحال گذارتا جایی که می توانست مارا درچنبر قدرتش فشرد وفسرده کرد.
من والف در خانواده هایی سنتی بزرگ شده بودیم، حالا با قشرروشنفکر سروکارداشتیم. دانشگاه ما را با دنیایی آشنا کرده بود که با رویکرد خانواده هایمان به زندگی خیلی تفاوت داشت.حالا ما خود را با فردیت مان می شناختیم و نمی خواستیم آن چیزی باشیم که قرار بود، یا آن چیزی که شوهرها ویا مادرو مادرشوهرهایمان دوست داشتند.ما آزادی فردی مان را قربانی خانواده نمی کردیم. شاید به همین دلیل بود که هردو جدایی هایی در کارنامه ی زندگی مان داشتیم.از اتفاقاتی که می افتاد،هیجان زده بودیم، چیزهایی برای کشف وجود داشت ودنیا مثل امروزدستش برایمان رو نشده نبود.اولین مقاله ی ما چاپ شد. به شخصه به یاد نمی آورم که چه احساسی داشتم، اما نتیجه اش ارتباط با مدیربخش اندیشه بود، که می خواست نقش پاترون را برای ما بازی کند،که سرانجامی نداشت.ما افرادی مناسب برای طرح های او نبودیم. رابطه ها گسسته شد. چندین سال گذشت. شاید اگرجنسیت دیگری داشتیم، زودتر از تلاش هایمان نتیجه می گرفتیم.اما زن بودن همان طوری که می توانست موجب جهش ما بشود، همان طورهم دست وپای ما می بست.
حالا خانم الف دارد در همان روزنامه ای کار می کند که روزگاری آرزو داشتیم مطلب ما درآن چاپ شود.حالا داریم برای خودمان جایی باز می کنیم در همان قشرروشنفکرشکست خورده ای که در خود فرورفته است؛جزء همان آدم هایی که تاریخ شان را پنهان می کنند.آیا برای نسل ما اتفاق تازه ای خواهد افتاد؟ یا ماهم همان مسیر خموده را تکرار خواهیم کرد؟ هنوز امید هست اما واقعیت حضور خشنی دارد که نمی توان نادیده اش گرفت.
امروز هم در کتابخانه گذشت، نه کتابخانه ی حسینه ارشاد که باآن آشنا بودم. در کتابخانه ای که جدید است و من هنوز در آن غریبه ام.اکنون سرنوشت مرا به غرب تهران بزرگ برده است. درمحله ای که تاریخی پشت سرندارد وکتابخانه ای که تنها ایران و کیهان ورسالت را می آورد وکتاب هایش اندک است.حتا همشهری هم برای کتابخانه های عمومی ممنوع شده است چه برسد به شرق. با اتوبوس به خانه برگشتم مثل همیشه و یک فلاسک چای برای خودم خریدم تا ازاین به بعد با خودم به کتابخانه ببرم.ماه کامل بود ودراوج، با خودم گفتم کاش درخانه بودم تا وقتی ماه هنوز پائین بود، چند عکسی ازآن می گرفتم.
باسپاس
ز.م
Wednesday, October 20, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش14
خسته و خرسند بودم زمانی که به خانه برمی گشتم.سیردلم با کتاب ها ومجلات سروکله زده بودم و پر از هیجان بودم، دلم می خواست این حرف ها را برای کسی بازبگویم، درین چند وقت که تنهایی را بیش ازبا دیگری یا دیگران بودن، برگزیده ام، این اولین باری بود که احساس تنهایی می کردم. با این حال احساسی بین عشق و خشم در درونم می جوشید، به رابطه های گذشته می اندیشیدم و به جدایی خودخواسته ام و این که دست ودلم دیگر به رابطه ای نمی رود.
این قدربه جان شریعتی و کس وکارش که این کتابخانه را به راه انداخته بودند دعا کردم که حد نداشت، آن وقت توی این کتابخاته ی به این عظمت به جز چند پیرمرد و تک وتوک آدم هایی که برای پایان نامه هایشان آمده بودند، کسی نبود. پیرمردها هم برای خواندن روزنامه هایی می آمدند که ترجیح می دادند در کتابخانه بخوانند و پول بالایش ندهند.حقیقتاً من هم ترجیح می دهم روزنامه ای مثل روزنامه ی شرق را درکتابخانه بخوانم.از وقتی شبکه های خبری فارسی ماهواره ای،مثل بی بی سی وسایت های خبری اینترنتی براه افتاده اند، حداقل من دیگر مشتری روزنامه ها نیستم.ولی خدا پدرو مادرهمه ی این اصحاب مطبوعات را بیامرزد که این چنین پیگیرودست ازجان شسته دراین قحطی صدا به کارشان ادامه می دهند.
وقتی ازکتابخانه بیرون آمدم و به سمت بزرگراه همت براه افتادم، شب شده بود.اتوبوس منتظر ایستاده بود. گرسنه بودم، سری به بقالی زدم و یک چیزی برای خودم خریدم و سوار اتوبوس شدم. مثل روستایی هایی که به شهر می آیند، وکس وکارشان شهر را به آن ها نشان می دهند،ما هم خوش خوشان سوار اتوبوس شدیم وسیرو سیاحت کردیم. دختر کناردستی ام، یک کتاب درباره ی شریعتی می خواند و من فکرکردم که چه قدرخوب که ما داریم ارتباطمان را با اندیشه های گذشته حفظ می کنیم. اسم کتاب «حرفهایی برای نگفتن» بود. شعرها و متن هایی از شریعتی بود. چقدر مردمان بدخلقی هستیم که مگس وار، تنهابر بدی های میراثی می نشینیم که به ما منتقل شده است و هیچ از خوبی هایش حرف نمی زنیم. انگاراعتدال به هیچ وجه در این دیار برقرار نمی شود. زمانی یک نفر بت می شود و بعداز مدتی که معلوم شد، این بابا هم مثل سایر بندگان خدا یک جای کارش می لنگد، دیگر هیچ ارزشی برایش قائل نمی شویم. به هرحال برای اولین باردر این کتابخانه آن چنان که باید چرخیدم. تمام مجلد های بریتانیکا چاپ 2010 مثل الماس می درخشید و دریغ که برگ هایش کاملاً دست نخورده بود.دربخش نشریات هم چشمم به شماره ی جدید حرفه هنرمند افتاد، خوب زیرورویش کردم، عالی بود درباه ی عکاسی جنگ بود.موضوعات دستمالی با نگاهی جدید کار شده بود، زیبا بود. کسانی که دراین جنگ جنگیدند و آسیب دیدند یا کشته شدند، به ماتعلق دارند نه به دولت. از این جهت تلاششان بسیارشایسته ی تقدیر بود. در مجله ای دیگر، تحقیقی از ایمان افسریان چشمم را گرفت، درباره ی وضعیت نقاشان نوگرا ازسال 1337 تا به امروز بود.حقیقتاً که دراین گوشه های خاک گرفته، لذت های پنهانی است که در هیچ عشرتکده ای نمونه اش یافت نمی شود وامیدهای کوچکی مانند جوانه های گیاهان که تداوم آهسته ی اندیشه را نشان می دهد و آن ناامیدی حاکم بر خیابان ها را تا حدود زیادی بی اثرمی کند.این مملکت برسرمایه های عظیمی خوابیده است، که تنها اعتدال، قدرت استفاده از آن را به ما خواهد داد، چیزی که از آن بدوریم.
باری بدین گونه بود که اتوبوس حرکت کرد، دو دخترپرحرف که راجع به عروسی یکی دیگر حرف می زدند، با چند خانم مسن شروع به گپ و گفت کردند که ترک ها چنین اند و شمالی ها چنان اند. دختر گفت باید از ترک ها دخترگرفت و به آن ها دختر نداد و شمالی ها مردهای خوب دارند و فلان وبهمان. به هرحال تا رسیدن خوب مغزما را جویدند. پیاده که شدیم، فکر خانه و زندگی به کله ام راه پیدا کرد، باید خرید می کردم.درخانه همه چیز تمام شده بود. باید گوشت ومیوه می خریدم، ظرف های دیشب هم مانده بود. کلی کار درخانه بود و من بسیار خسته بودم. دل به دریا زدم و برای دلم خرمالو خریدم.پائیز اتفاقی نادر است،نباید آن را سرسری گرفت.
باسپاس
ز.م
جمله ای ازشریعتی خواندم که دلم نمی آید اینجا بیان نکنم
«چه خوشبختند مسافرکش های میدان آزادی که هرروز بی دلهره فریاد می زنند: آزادی،آزادی»
Tuesday, October 19, 2010
یادداشت های یک شورشی آرام به روان پزشک اش13
یک شنبه 27 مهرماه
دیروز با شما درباره ی عوارض داروی کلومیپرامین صحبت کردم.حال عمومی ام را پرسیدید. خب من گفتم که درکل خوبم. اگر عوارض این دارو را نادیده بگیریم.کاش به شما می گفتم که دارم نامه هایی به شما می نویسم.شاید روزی بدانید.این روزها خیلی به شماو البته به خیلی چیزهای دیگرفکر می کنم.فکر می کنم چرا یک نفر که درس پزشکی خوانده است باید تخصص اش را در رشته ی رواشناسی بگیرد و دانشش رابرای روان دیگران اختصاص دهد. این آدم خودش هم باید کمی،کمی دیوانه باشد. البته دیوانه از نظرمن اصلاً صفت بدی نیست.خیلی ها به دیوانه بودن اعتقاد دارند، یکی شان همین بهمن جلالی خودمان بود. یک روزکه در دفترش بودم به من گفت که تو هم دیوانه ای نه؟ خوب یادم هست که گفتم نه.گفتم اگرهمه دوست داشته باشند، دیوانه باشند.من ترجیح می دهم عاقل باشم.آن زمان هنوز خیلی بی تجربه بودم، دردانشگاه هنر درس می خواندم و دوروبرم را کلی آدم گرفته بود که ادای دیوانه ها را درمی آوردند. من می خواستم دربرابرشان جبهه بگیرم. اما از آن سال ها خیلی گذشته است و اکنون به اندازه ی کافی در این اجتماع چرخیده ام، تا بدانم دیوانگی صفت منحصربفردی است. در زمانه ای که همه حواسشان به قدر کافی جمع است تا دودوتا چهارتا کنند.کسی که دودوتا نکند و قواعد زندگی اش را بر چیزی دیگر بنا کند،جرء معدودی از آدم ها خواهد بودو دنیا به این دیوانه ها احتیاج دارد تا از فرط دودوتا چهارتا خفه نشود. وبه همین دلیل است که دنیا هنرمندها را بیش از پیش می خواهد و بیش ازپیش درباره آن ها نگران است، چون این دیوانه ها می توانند خطرناک باشند و کلاً باورپذیری این دودوتا را به هم بزنند وآن وقت که بخرد وکه بفروشد و کی با کی بجنگد.کاش آن موقع می دانستم و به جلالی می گفتم که دیوانه ام.شاید چیزی اتفاق می افتاد.شاگرد خوبی برای استاد دیوانه ام نبودم.آیا شما هم دیوانه هستید؟ کاش می دانستم.
اگر امروز این شهامت را به دست آورده ام، به مدد فیلم جذابِ «آلیس در سرزمین عجایب» است.آن جا که پدر آلیس حقیقتی را به دخترش می گوید. می گوید می دانی بیشتر آدم های خوب دنیا دیوانه هستند و به او می گوید هرروزپیش ازصبحانه درباره ی شش چیزناممکن فکر کن.کلاً ازتیم برتون و اکثر فیلم هایش خوشم می آید. اما این یکی بیش تر ازدیگران رویم تأثیر گذاشت. در دوره ای که همه چیز زندگی ام در خطر نابودی بود. در لحظه ای که داشتم به قواعد دودویی این دنیا کاملاً تن می دادم، این فیلم نجاتم داد.من خیلی از تیم (وهنرپیشه ی محبوبم،جانی دپ)ممنونم که این فیلم را ساختند و پیشترازآن، ازلوئیس کارول که این دنیای جذاب را خلق کرد و از شما هم ممنونم که با دیوانه ها سر می کنید و خودتان هم باید تا حدودی( قصد توهین ندارم) دیوانه باشید.
با سپاس
ز.م
Friday, October 15, 2010
یادداشتی برنمایشگاه نمزار، گالری طراحان آزاد
زخم های تاریخی
یادداشتی برنمایشگاه گروهی بیمزار، گالری طراحان آزاد
کمی بالاتر از خیابان فاطمی، چند کوچه آن سوتراز وزارت کشور،از میان کوچه های پر خاطره به سراغ گالری طراحان آزاد می روم.ازپله ها که پایین می آیم، جماعت زیادی آمده اند تا از بیمزارِ هشت هنرمند بازدید کنند، سی ودواثردرقالب های عکس،طرح،چیدمان و شکل واره.از بیم هایشان سخن گفته اند :
زیر این آفتاب چیزی تازه نیست که در باور بیم زاریان آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آن چه شده است همان است که خواهد شد.چیزی تازه نیست، اگر باشد تنها موجد هراسی تازه خواهد بود. هم از این رو هر صدایی به بانگی مخوف می ماند، حتی گر از آن نسیمی باشد که از لابلای هرزه راز بلند ترس، جز زوزه ای به گوش نمی آید. هر جنبشی نشانی از تهدید دارد، لرزه ای است بر قامت مردمان بیم زار که دیرزمانی است بر سکون و سکوت خویش استوارانند. گرچه گفته اند، دیگران مهر بر دهان شان دوخته اند، نوشته اند که دیگران سوزانده اند، کاشته اند و دیگران درویده اند، خاکشان را دریده اند؛ برکشیده به خشت های ترس، رج به رج، چشم ها بی سو و زبان ها لال گو، چنین حصاری سترگ گرداگردشان برساخته اند... *
بی دلیل اولین جمله ی بوف کور درذهنم زنده می شود: «در زندگي زخم هايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...» زخم های کهنه تاریخ را نشانم می دهی،می دانی زخم که می بندد،می خارد.زخم هایت را نشانم می دهی، خوب می دانم می خارند، می خارانی شان، خون می آید، تماشا می کنم، دلم ریش می شود.حرف های نگفته ات را که تلانبار کرده ای،نشانم می دهی.می فهمم.از دیدن زخم ها ودلهای ریش ریش یکدیگرخرسند می شویم،روح خود ویرانگری بر تاریخ ما حکم فرما شده است.عادی شده است.عادت کرده ایم.
ما همان جماعت همیشگی هستیم که همدیگررانظاره می کنیم. شبیه پیرمرد خنزرپنزری شده ایم. سال هاست، رجاله ها و لکاته ها هم هستند.با هم عمرمی کنیم.پیرهایمان کم کم ازجمع ما کم می شوندواندک اندک جوانانی به جمع ما اضافه؛ ما همان جماعت همیشگی هستیم، فقط لاغرهایمان لاغرترشده اند، چاق هایمان چاق تر. ریشوها و موبلندها، موهایشان بلندتر شده است و کم موها، سرهایشان راتراشیده اند.حاصل جمع همان است که بود.عادی شده است. عادت کرده ایم.
عصابی هستی،می فهمم.مداد، پاک کن،دفتر سفید روبرویت باز است.نوک مداد را تراشیده ای، اما نمی توانی بنویسی.خوب می فهمم که دلت تنگ است، نوک تیزِمداد را روی جوراب شلواری ات می کشی.نوک مداد می شکند.جورابت پاره می شود.مداد،پاک کن،برگ سفیدکاغذوجورابت را قاب می گیری و به دیوار گالری می زنی، نگاه کن چگونه کنارِ جوراب شلواری پاره ات،گالری دار،برچسبِ گرد قرمزی می چسباند.عادی شده است [i].فیلم سیاه و سفیدی پخش می شود.موسیقی اش وهمناک است و تصاویرش سررا به دوران می اندازد.تیغ و چاقو و اسلحه و فضاهایی قدیمی وهنرپیشه هایی قدیمی تر در کادر ظاهر می شوند.کسی به دیگری شلیک می کند، زنی فریاد می کشد وعبور می کنداما برچسب گردقرمز، ثابت کنارقاب تصویرباقی می ماند[ii].کمی جلوتر دل خونین ات را نشانم می دهی که «این زورها بعد ازغروب هری پائین می ریزد»، وحشت و اضطراب و تشویش هایت را نیز.خوب می فهمم. دستی جلو می آید.کنار دل خونین ات، برچسب گرد قرمزی می چسباند و رد می شود.کاش چیزی تغییر می کرد[iii].حالا ازپشت شیشه ی باران خورده وپراز لک وپیس نگاهم می کنی،نقش های کج وکوله ای در گوشه وکنار پیدا می کنی ونشانم می دهی.می گویی آدم های اعوجاج یافته ام را ببین. می بینم که آسمان برایشان خون گریه می کند.این چیزها هیچ وقت عادی نمی شود،نیست؟[iv].یک قدم جلوترتخته سفید را نشانم می دهی.خط خطی می کنی، حرف هایت نامفهوم است.تخته پاک کن را نشانم می دهی.می فهمم.خودت حرف هایت راپاک می کنی[v].درقدم بعد می گویی، کتاب هایم را ببین که اخته شده اند؛تکه پاره شده اند. حرف ها و نگاه هایشان اینجا وآنجا، بریده بریده شده اند[vi].من می فهمم.حتّا آنجا که درفضاهایی فلزی، سردی وحشت بیمارستان را برای کتاب رقم می زنی.بی توجه به برچسب ها دوباره نگاهت می کنم[vii]. هزار پاره شده ای، توازنِ نامتوازن کالدر* را قرض گرفته ای تا از سر هر شاخه هزار بار معلق بمانی و تکثیر شوی. بلاخره تعادل برقرار می شود حتّا پس ازتعلیق.[viii]همین را نمی گویی؟
بعد دوباره از همان زخم های همیشگی می گویی که وقتی می بندند، می خارند،می خاریشان وخون می آیندوتماشا کردنش دل را ریش می کند. ازدیدن زخم ها وحرفهای نگفته و دلهای ریش ریشِ یکدیگرخرسند می شویم،.می آییم، می بینیم،می رویم. عادی شده است حتّا زخم های تو که به راحتی کنارشان برچسبِ گردِ قرمز می خورد.زخم هایمان،افیون ما شده است.همانی شده ایم که باید،افیون زده و بی امید درهزارتوی تاریخ در هزارتوی تکرار.
*قسمتی از متن پوستر نمایشگاه
*الکساندر کالدر1989-1976 هنرمند ومجسمه ساز آمریکایی که ایده ی تعادل، الهام بخش کارهای او درخلق شکل واره های جنبان بود.
[ii] رزیتا شرف جهان، مرا از ترانه ماند، 1389
[iii] فرهاد فزونی، شعرهای پس لرزه، 1389
[iv] . مهرانه آتشی، مجموعه عکس، 1386
[v] مهران مهاجر، تخته سفید: دش نویسی های عکاس، 89-1388
[vi] کتایون کرمی، بدون عنوان، 1389
[vii] بکتاش سارنگ جوانبخت، بدون عنوان، مجموعه های ترکیب مواد و طراحی روی کاغذ، 1389
[viii] باربد گلشیری، کالدر برای کودکان مرده، از مجموعه ی واله آزادی، 1389